پژوهشکده باقرالعلوم
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • ايمان و آثار آن - جلسه پانزدهم (1)   
  • 1392-07-15 14:39:24  
  • تعداد بازدید : 27   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • ايمان و آثار آن - جلسه پانزدهم (1)

    نُه برنامه حيات اسلامى در قرآن (3)

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين و الصلاه و السلام على محمّد و اهل بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين

    محبت، انگيزه و عاملى است كه انسان را به سوى محبوب و مقصودى كه دارد، تحريك مى كند، و تمام قواى انسان را براى به دست آوردن محبوب به فعاليت و تكاپو وادار مى سازد.

    نفرت و انزجار واقعيتى است كه انسان را از آنچه مبغوض اوست، دور نگاه مى دارد، و اگر او احساس و يا آگاهى پيدا كند كه ضرر و خطر شى ء مبغوض مى خواهد دامن گيرش شود، آن نفرت، انگيزه اى است كه او را به مبارزه با آن شى ء مبغوض وادار مى كند. در گذشته از آن صحبت شد، بعد از آن شنيديد، در قرآن مجيد پروردگار بزرگ عالم براى به پا كردن حيات اسلامى و براى اين كه خير دنيا و آخرت بشر را تأمين كند، به نُه برنامه اعلام محبت فرموده است. اعلام محبت پروردگار بزرگ در قرآن مجيد، ميزان شناخت محبوبيت هاى اصيل، ريشه دار و سازند حيات انسانى و اسلامى است. البته، در برابر اين اعلام محبت ها، پروردگار بزرگ از هفت برنامه نيز اعلام نفرت فرموده كه از بحث ما فعلًا خارج است. آن هفت برنامه اى كه خدا مبغوض دانسته و نسبت به آن اعلام عدم محبت و نفرت فرموده است، ميزان شناخت برنامه هاى مبغوضى است كه ضرر و خطر آن نسبت به حيات انسان، سنگين است و گاهى هم غير قابل جبران. «1» در جلس

    ______________________________
    (1) پى نوشت

    1. برنامه هاى مبغوض حق كه خداوند متعال نسبت به آن ها اعلام نفرت كرده عبارتند از:

    يك- اسراف: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ» (انعام: 141)، «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ» (اعراف: 31).

    دو- فساد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ» (قصص: 77)، «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ» (بقره 205)، «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ» (مائده 64).

    سه- استكبار: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ» (نحل 23:)، و هم چنين: «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (لقمان: 18)، «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (حديد: 23)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً» (نساء: 36).

    چهار- ظلم: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ» (شورى: 40)، «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ» (] آل عمران: 57)، (وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ» (آل عمران: 140)، و هم چنين: «إِنَّهُ لايُحِبُّ الْمُعْتَدينَ» (اعراف: 55)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ» (بقره: 190)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ» (مائده: 87).

    پنج- خيانت: «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنينَ» (انفال 58:)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ» (حج: 38)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثيماً» (نساء: 107).

    شش- كفر: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ» (روم: 45)، «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثيمٍ» (بقره: 276)، «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ» (آل عمران: 32).

    هفت- فرح (خوشحالى غير منطقى): «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحينَ» (قصص 76).

    قبل در بيان برنامه هاى محبوب در پيشگا خدا برآمديم و يك برنامه از نه برنامه حيات اسلامى را بيان كرديم، برنامه هاى كه پروردگار بزرگ در قرآن كريم به آن ها اعلام محبت فرموده است. اعلام محبت حق، ميزان شناخت محبوب به معناى واقعى و مثبت است.

     

    توبه، محبوب خداوند و ضامن بقاى انسان

    يكى از آن برنامه هايى كه خداوند به آن اعلام محبت كرده و گاهى كشورى را از خطر سقوط و نابودى نجات داده است، عبارت است از توبه: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ. «1»

    مسأله طهارت و بهداشت واقعيتى است كه محبوب خدا بوده و انسان بايد طهارتى را كه محبوب خداست، محبوب خود بداند. همين طهارت ضامن بقاى حيات جسمى و مادى انسان و همه موجودات عالم است؛ يعنى عوامل بهداشت هميشه دشمنان خطرناك خود را كه عبارت از ميكروب ها و آلودگى ها هستند، ضعيف نگاه مى دارند، و عوامل بهداشت هر كجا حكومت كنند، نمى گذارند دشمنان، حيات مادى را به خطر بيندازند.

    در مسأل توبه همين واقعيت وجود دارد، و توبه به مانند عوامل بهداشت، ضامن بقا و ضامن جنگ نمودن با خطراتى مى باشد كه در راه تربيت مردم است. براى دور كردن خطرات و از بين بردن عوامل سقوط، قرآن مجيد نمونه اى را نشان مى دهد كه مردم كشورى با توبه، از سقوط، متلاشى شدن و هلاك گشتن نجات پيدا كرد. «2»

    ______________________________
    (1) 2. آل عمران: 146.

    (2) 3. اشاره به آى نود و هشتم سور يونس: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَهٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا

    آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الْحَياهِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حينٍ.»

    در صفحات 56 و 57 جلد سوم تفسير برهان، در بار اين آيه چنين آمده است:

    - عن أبى بصير، قال: قلت لأبى عبد الله عليه السلام لأى عله صرف الله عز و جل العذاب عن قوم يونس و قد أظلهم، و لم يفعل ذلك بغيرهم من الأمم؟

    فقال: «لأنه كان فى علم الله عز و جل أنه سيصرفه عنهم لتوبتهم، و إنما ترك إخبار يونس بذلك، لأنه عز و جل أراد أن يفرغه لعبادته فى بطن الحوت، فيستوجب بذلك ثوابه و كرامته.»

    آنچه در بحث توبه مهم است، نكاتى هست كه از قرآن مجيد و روايات و اخبار برداشت مى شود. البته، اين نكات ممكن است، بارها گفته شده باشد و تكرارى باشد، ولى با اين همه، به عنوان تذكّر، تكرار آن بى مانع است.

    ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در مورد توبه

    اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه عقيده دارند «1»، توبه داراى شش عامل و يا شش شرط است كه اگر يكى از آن شرايط نباشد، ساختمان توبه ناتمام است و همچنان براى ورود و حكومت دشمن، روزنه باز وجود دارد. اگر انسانى به آلودگى خود؛ يعنى خطرى كه متلاشى كننداو است، پى ببرد، و در برابر اين آلودگى كه مربوط به روان، نظم، تربيت و حفظ مملكتى از سقوط در منجلاب است، او بخواهد از راهى كه منتهى به اين آلودگى شده، بازگردد، بازگشتش بايد مقرون و همراه با شرايطى باشد و او بايد همه آن شرايط را به جا آورد تا توبه اش تحقّق پيدا كند. او بايد در مسير توبه واقعى، با دقت كامل و شجاعت تمام، راه را بر شياطين جنى و انسى ببندد. البته، شياطين انسى ويژه ترند؛ چون شياطين انسى با شياطين جنى فرق دارند؛ شياطين جنى كه نسبت به ما غايب هستند، تنها قدرتى كه دارند و آن را به كار مى اندازند، وسوسه كردن است؛ اما شياطين انسى، انسان را آتش مى زنند؛ شياطين انسى هم وسوسه مى كنند و هم دست انسان را گرفته و او را در آتش گناه فرو مى برند. شياطين انسى جاده را باز كرده و تا انسان را نابود نكنند، او را رها نمى نمايند.

    ______________________________
    (1) 4. نهج البلاغ صبحى صالح، صفح 549- 550، حكمت 417:

    و قال عليه السلام لقائل قال بحضرته: «أستغفر اللَّه»: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ أَ تَدْرِى مَا الِاسْتِغْفَارُ؟ الِاسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّيِّينَ، وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَى سِتَّهِ مَعَانٍ: أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى، وَ الثَّانِى الْعَزْمُ عَلَى تَرْكِ الْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً، وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّىَ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى اللَّهَ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْكَ تَبِعَهٌ، وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى كُلِّ فَرِيضَهٍ عَلَيْكَ، ضَيَّعْتَهَا فَتُؤَدِّىَ حَقَّهَا، وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْمِ الَّذِى نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بِالْأَحْزَانِ حَتَّى تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَ يَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ، السَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَهِ كَمَا أَذَقْتَهُ حَلَاوَهَ الْمَعْصِيَهِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ.»

    شناخت شياطين انسى

    شياطين انسى زياد هستند. اگر انسان بخواهد مصاديق شياطين انسى را بشناسد، اولًا بايد گناهان منكرات را بشناسد، و بعد هم كسانى را بشناسد كه آلوده به آن منكرات اند و در كمين او قرار گرفته و جاده وجودش را براى ورود به آن منكرات باز مى كنند. چنين كسانى از شياطين انسى هستند. آن ها شيطان هايى هستند كه همجنس خودمانند. اين شيطان ها، گاهى پدر، و گاهى مادر، و حتى گاهى زن، و يا گاهى برادر انسان هستند. در اجتماع ما، اكثر شياطين انسى، دوستان هستند.

    كسانى كه نسبت به زندگى خود، كارگردانى دارند و منكرات را مى شناسند، احتياجى ندارند كه از منكرات براى آنان نامى برده شود، با اين همه، آن ها نيازمند اين هستند كه به آنان هشدار لازم داده شود.

    اين شياطين انسى، در هر لباس، و در هر موقعيت و در هر ايستگاهى حضور دارند، و از هر صد نفر انسان، نود نفر آن ها، شياطين انسى هستند.

    هر كس بايد ببيند در برابر چه خطراتى قرار دارد و به انداز خطرات دشمن، بايد براى حفظ كردن خود قواى معنوى را در خود تعبيه كند. براى اين كه اگر توان روحى يا فكرى، ايمانى و ارادى ما در مقابل دشمن، يك درصد هم كم تر باشد، ما مغلوب و مقهور دشمن مى شويم. هميشه بايد قواى انسان در برابر دشمن و براى كوبيدنش، از آن بيش تر باشد. حتى اگر قواى انسان در برابر دشمن، مساوى باشد، باز احتمال شكست او، نسبت به احتمال غلبه كردن دشمن، خيلى زياد است. با دست روى دست گذاشتن و فقط اعتقاد به خدا داشتن و برقراركردن پيوند با او با به جا آوردن دو ركعت نماز سردِ بى حرارت، و تصوّر اين كه خدا ما را حفظ مى كند، در حالى كه ما به فكر جمع كردن عوامل ديگر نيستيم، ميدان زندگى مان، از دشمن پاك نمى شود. ما بايد به فكر خودمان باشيم تا توانمان در برابر دشمن، از او قوى تر باشد، و الا شكست ما، حتمى و مسلّم است.

    مقاومت در برابر گناه، تنها با توبه راستين ممكن است

    اين كه من در گوشه اى بنشينم و به ميز يا به چرخ خياطى نگاه كنم، بدون اين كه حركت كنم و بگويم: اى چرخ خياطى! از اين اتاق به آن اتاق منتقل شو، و يا اى ميز تحرير! از بالاى اتاق به پايين اتاق بيا، تا قيامت هم اگر در اين اعتقاد باشم، نه چرخ خياطى، و نه ميز تحرير، يك ميليونيم سر سوزن هم تكان نمى خورند. اين عقيده كى خواهد توانست ميز را از اين جا به آن  جا حركت دهد و اين چرخ خياطى سنگين پنجاه كيلويى را از اين اتاق به آن اتاق ببرد؟ بلكه بايد اين عقيده را در بازو و دو پا پخش گردد تا انسان بتواند آن ها را بلند كند. بعد هم با مثلًا توانايى چهل كيلويى بازو، ميز پنجاه كيلويى بلند نمى شود؛ بلكه اين بازو بايد حداقل پنجاه و يك كيلو مقاومت را در مقابل چرخ خياطى ايجاد كند تا بتواند آن را بلند كند. اگر پنجاه و يك كيلو توانايى در مقابل چرخ اعمال نشود، آن چرخ خياطى از جاى خود بلند نخواهد شد. مثل اين كه با نشستن من، مرد يا زن گناه كار و خطاكار يا روحانى خطرناك سر جاى خود نمى نشينند. اگر من بنشينم، رفيق ترياكى يا رفيق معتادم، سر جايشان نمى نشينند. اگر بخواهيم دشمن سر جايش بنشيند، بايد مقاومتى قوى تر از دشمن ايجاد كنيم تا او را سر جايش بنشانيم، و اين مقاومت، فقط با توبه محقق مى شود و به شكلى ديگر، اين مقاومت امكان پذير نيست. مى بينيم كه فرد نماز مى خواند، اما او در مقابل دروغ مقاومت ندارد، و مى بينيم جوان ها نماز مى خوانند، اما با ديدن يك عكس، تمام قوايشان به لرزه مى افتد و بيچاره مى شوند. براى اين كه در آن ها چنين مقاومتى وجود ندارد. مى بينيم كه ما به مكه مى رويم و برمى گرديم، دو مرتبه دست ربا را مى بوسيم و آن را روى چشممان مى گذاريم؛ به مشهد و كربلا مى رويم، و دو كيلو هم اشك مى ريزيم، امّا وقتى برمى گرديم، باز شش بعد از ظهر تا دوازده شب، پاى رقص تلويزيون، مست مى شويم؛ مى ببينيم مقاومت نداريم؛ چون توبه نكرديم، پس از خود مى پرسيم اين مكه براى ما چه كرد؟ اگر از دكتر بپرسيم كه چرا من هم داروهايى اين نسخه را به صورت كامل خوردم، ولى باز هم پهلويم درد مى كند، او جواب مى دهد: اگر مى خواهيد خوب شويد، به لندن برويد. تمام اين قرص هايى كه من به تو دادم، قرص مُسكِّن بود و اثر درمانى نداشت. وقتى كه قوا، توان و نيروى شربت و قرص مُسكِّن تمام شد، درد دوباره شروع مى شود؛ مكه يك ماه مُسكِّن است. اگر من به مكه رفتم و نمرود مرا در آتش انداخت و من سوختم، مشخص مى شود مكه من مكه ابراهيمى نبوده و الا اگر من به مكه ابراهيمى رفته بودم و برمى گشتم، ديگر معنا نداشت آتش من را بسوزاند. مگر خدا در قرآن مجيد نفرموده:

    وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا. «1»

    قدم كسى وارد خانه من بشود، ايمن از عذاب است.

    و چه عذابى بدتر از عذاب گناهان كبيره عذاب ساز است. چرا من ايمن نشدم؟ آيا خدا دروغ گفته يا مكه من

    ______________________________
    (1) 5. آل عمران: 97.

    اشتباه بوده؟ مسلم است كه مكه من اشتباه بوده. آن مكه رفتن، تنها مُسَكِّن بوده. اگر زيارت امام هشتم عليه السلام زيارتى ريشه دار و واقعى بود، من مثل زكريا بن آدم  «1» مى شدم، يا اگر در بقيع با امام صادق عليه السلام بيعت كرده بودم، خوب شده بودم و مثل محمد بن سنان  «2»، يا ابن ابى عمير «3» شده بودم، و يا اگر روحانى بودم،

    ______________________________
    (1) 6. زكريا بن آدم بن عبد الله بن سعد الأشعرى القمى: يظهر من بعض روايات الكشى الآتيه انه يكنى أبا يحيى و هو مدفون بقم و قبره مشهور يزار و يتبرك به. قال الشيخ فى رجاله فى أصحاب الصادق عليه السلام: زكريا بن آدم القمى و كذلك فى أصحاب الرضا و أصحاب الجواد عليه السلام. ما رواه الكشى فى حقه: قال فى ترجمه صفوان و محمد بن سنان و زكريا بن آدم: عن أبى طالب عبد الله بن الصلت القمى دخلت على أبى جعفر الثانى فى آخر عمره فسمعته يقول جزى الله صفوان بن يحيى و محمد بن سنان و زكريا بن آدم عنى خيرا فقد وفوا لى الحديث. عن سعد بن عبد الله عن محمد بن عيسى عن احمد بن الوليد عن على بن المسيب قلت للرضا عليه السلام شقتى بعيده و لست أصل إليك فى كل وقت [فعمن ] فممن آخذ معالم دينى؟ فقال: من زكريا بن آدم القمى المأمون على الدين و الدنيا.

    أعيان الشيعه، ج 7، ص 62- 63 با تلخيص

    (2) 7. محمد بن الحسن بن سنان: أبو جعفر الزاهرى الكوفى. روى عن: أبى إسماعيل القمّاط، و أبى سعيد المكارى، و ابن بكير، و عبد الله ابن مسكان، و أبان بن عثمان، ..... عدّ من أصحاب الكاظم، و الرضا، و الجواد عليهم السلام، و أخذ الحديث و الفقه عن الامامين الرضا، و الجواد عليها السلام، و روى عنهما له مسائل عن الامام الرضا عليه السلام معروفه، و رساله أبى جعفر الجواد عليه السلام إلى أهل البصره روى أن الامام الجواد عليه السلام ذكره بخيرٍ، و قال: ما خالفانى (هو و صفوان بن يحيى) قط، جزاهما الله عنّى خيراً. له كتب منها: الطرائف، الاظله، المكاسب، الحج، الصيد و الذبائح، الشراء و البيع، الوصيّه، النوادر. جاء فى اسناد كثيرٍ من روايات أهل البيت عليهم السلام تبلغ سبعمائه و سبعه و تسعين مورداً. توفّى سنه عشرين و مائتين. موسوعه طبقات الفقهاء، ج 3، ص 491، با تلخيص

    (3) 8. محمد بن أبى عمير زياد بن عيسى الازدىّ بالولاء: الفقيه الربّانىّ أبو أحمد البغدادىّ، أحد السته أصحاب الكاظم، و الرضا عليها السلام الذين أجمعت الشيعه على تصديقهم و الإِقرار لهم بالفقه و هو من المكثرين فى الحديث، و فى الفقه، فقد وقع فى اسناد كثير من الروايات عن أئمّه أهل البيت عليهم السلام فى الكتب الأَربعه، تبلغ أكثر من خمسه آلاف و ثلاثمائه و ستين مورداً. كان جلداً فى عقيدته، صابراً على الاذى فى دينه، حُبس فى أيام هارون الرشيد ليدلّ على مواضع الشيعه و أصحاب الامام الكاظم عليه السلام وضُرب مائه سوط و لبث فى السجن أربع سنين. لابن أبى عمير كما ذكرنا كتب كثيره، تلف معظمها، و مما بقى له منها: المغازى، الكفر و الإِيمان، البَداء، الاحتجاج فى الامامه، الحجّ، فضائل الحجّ، المتعه، الاستطاعه، الملاحم، الصلاه، مناسك الحجّ، الصيام، اختلاف الحديث، المعارف، التوحيد، النكاح، الطلاق، الرضاع، يوم و ليله، و مسائله عن الرضا عليه السلام. توفّى ابن أبى عمير سنه سبع عشره و مائتين. موسوعه طبقات الفقهاء، ج 3، ص 503- 506، با تلخيص

    هشام بن حكم  «1» شده بودم. مملكت هارون الرشيد «2» از مرزهاى دريايى شمال و جنوب تا مرزهاى دريايى مغرب و مشرق و مرزهاى خشكى در برابر زبان حق گو و قواى بيداركننده وجود اين روحانى، خواب راحت نداشت. دشمن مى دانست كه با اين همه قوا در مقابل آن زبان حق گو نمى تواند مقاومت كند. امّا وقتى من دستم داخل جيبم بود و بيعت نكردم و دستم به طرف امام صادق عليه السلام دراز نشد. وقتى من به مكه رفتم و برگشتم، و در آن جا چه نمازهايى خواندم، به ويژه در مقام ابراهيم، ولى حالا كه برمى گردم، به من مى گويند: چطور بود؟ و من مى گويم: مثلًا بيست و دو هزار تومان نماز خواندم. چنين نمازى نمى تواند جلو مرا بگيرد. آن نماز، مساوى با همان دلار و اسكناس است و نمازى است با ريشه ماديت. اين نماز، نماز اسماعيل گونه نيست، و الا به ابراهيم گفته بودم: سَتَجِدُنى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ. «3» مگر خداوند در قرآن نمى گويد، ابراهيم  «4» پدر تمام مردان بزرگ شايسته و

    ______________________________
    (1) 9. هشام بن الحكم الكندىّ بالولاء: المتكلّم الفقيه أبو محمد. مولده بالكوفه، و منشؤه واسط، و تجارته بغداد ثم انتقل إليها فى آخر عمره. كان متكلّماً حاذقاً، و مناظراً قديراً، مبرّزاً فى الفقه و الحديث، مقدماً فى التفسير و سائر العلوم. و هو أحد الاعلام الذين تأخذ عنهم الاماميه الحلال و الحرام و الفتيا و الاحكام. و كان من تلاميذ الامام الصادق عليه السلام و من خواص ولده موسى الكاظم عليه السلام. أخذ عنهما العلم و روى عنهما أحاديث كثيره فى مختلف الاحكام، و قد وقع فى اسناد كثير من الروايات عن أهل البيت عليهم السلام تبلغ مائه و سبعه و ستين مورداً. رويت له مدائح جليله من الأَئمّه عليهم السلام و هو ممن فتق الكلام فى الامامه. قد عُرف بمناظراته فى الامامه و انتصاره لمذهب أهل البيت عليهم السلام. لهشام بن الحكم مؤلفات كثيره، و ذكر له ابن النديم خمسه و عشرين كتاباً. و من كتبه: علل التحريم، الفرائض، الالفاظ، التوحيد، الرد على من قال بإمامه المفضول، الرد على ارسطوطاليس ... ذكر ابن شعبه الحرّانى وصيه للِامام موسى بن جعفر الكاظم عليه السلام إلى هشام ابن الحكم. قيل: توفى فى سنه تسع و سبعين و مائه. موسوعه طبقات الفقهاء، ج 2، ص 599- 602 با تلخيص

    (2) 10. هارون الرشيد، خليفه عباسى (193- 170 ق): او يكى از سفّاك ترين و عيّاش ترين خلفاى عباسى بود كه در طول زندگى ننگين خود، چند صد نفر از فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام را كشت. عياشى هاى هارون و خرج هاى گزاف او براى به چنگ آوردن كنيزان زيبا و دلبر، مشهور است؛ از جمله آن كه عاشق كنيز برادرش شد و با ترفندى او را به دست آورد و در همان شب اول، صد هزار دينار طلا به وى داد. قبيح ترين عمل هارون در زمان خلافتش، به شهادت رساندن حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بود كه در نهايت سنگ دلى و بى شرمى انجام گرفت و لعنت خدا و رسولش را براى خود تا ابد خريد. منبع: دانشنام رشد، با تلخيص.

    (3) 11. صافات: 102.

    (4) 12. ابراهيم عليه السلام ملقب به خليل الله: خليل الرحمن و ابوالانبياء (پدر پيامبران)، دومين پيامبر اولوالعزم (بزرگ و نستوه) بعد از نوح عليه السلام است. او جد بزرگ عرب ها، از طريق پسرش اسماعيل، و نيز جد بنى اسرائيل، از طريق پسر ديگرش اسحاق عليه السلام است. چهاردهمين سوره قرآن مجيد به نام اوست. قرآن به پيوند معنوى و عميق حضرت رسول صلّى الله عليه و آله وسلّم و دين اسلام، با حضرت ابراهيم عليه السلام تصريح كرده است (آل عمران، 68- حج، 78). سلوك معنوى و ايمانى ابراهيم عليه السلام از سرگشتگى تا توحيد راسخ و شامخ، از برجسته ترين و زيباترين پديده هاى تاريخ اديان است به ويژه كه حضرت ابراهيم عليه السلام در هر سه دين توحيدى، يهوديت، مسيحيت و اسلام، بسيار محترم است و اين اديان را به نام او اديان ابراهيمى مى نامند. نمرود كه پادشاه ظالم و بى ايمان زمان او بود همواره با او مبارزه و مجادله مى كرد و سرانجام ابراهيم عليه السلام را به آتش انداخت، اما به امر الهى آتش بر او سرد و سلام و به اصطلاح گلستان شد. او طبق رؤياى صادقه اى، عزم قربانى كردن فرزندش اسماعيل (و به قولى اسحاق) را نمود ولى درست در لحظه اجراى عمل قربانى، فرشته اى از سوى خداوند براى او بشارت آورد كه در اين امتحان الهى پيروز شده است و مانع ذبح فرزند او اسماعيل شد (صافات، 101- 107). از جمله كارهاى بزرگ اين پيامبر اولو العزم، بنا گذاردن خانه كعبه است. مقبره او در جايى بنا شد كه امروزه شهر الخليل (در فلسطين) است. منبع: سايت تبيان ..

    صالح است؟ مگر من فرزند ابراهيم نيستم؟ پس چرا به ابراهيم نگفتم، اگر خدا سر مرا هم بخواهد، من حاضرم سرم را بدهم؟ پس چرا من رفتم و برگشتم اما نه تنها سرت را ندادم، بلكه هر چه سر و راز بود، به شياطين انس و جنى تحويل دادم؟

    اميرمؤمنانعليه السلام مى گويد: توبه، تمام روزنه ها را در مقابل دشمن مى بندد، دشمن ديگر نمى تواند كار كند؛ هم چنين حضرت مى گويد: «وَ لَا شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ» «1»: هيچ ملتى، بالاتر از توبه، شفاعت كننده اى براى نجات خود از سقوط در پيشگا خدا ندارد، هيچ شفيع، قدرت و قوتى.

    آن وقت توبه را توضيح مى دهد و مى گويد: توبه لباسى است كه انسان مى خواهد آن را بپوشد، بعد از اين كه به زندگى نكبت بار خود آگاهى پيدا كرد و بعد از آگاهى به اين كه  عَلى شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّار «2» بر لب پرتگا جهنم و بيدادگرى است، بر لب پرتگا جهنم گناه و نظام طبقاتى ظالمانه. با وجود چنين آگاهى، حالا اين انسان مى خواهد با توبه، لباسى براى خود نسبت به زندگى خلاف بدوزد؛ اين خياط آگاه مى خواهد حصن حصين و محكمى براى خود درست كند كه اگردشمن بخواهد با هم گلوله هاى موجود در لوله تفنگش به سمت او شليك كند، اين لباس، ضد گلوله باشد، و نه چشم، نه گوش و نه دهان، و نه دست و پا، هيچ كدام، از اين گلوله ها آسيب نبينند. مانند انسانى كه در ماشين ضدگلوله

    ______________________________
    (1) 13. نهج البلاغه (فيض الاسلام)، ص 1260، كلام 363.

    (2) 14. آل عمران: 103.

    مى نشيند، در ايام جنگ هم اگر بخواهد مى تواند از وسط ارتش دشمن رد شود؛ چون تمام گلوله هايى را كه دشمن به سمت او شليك مى كند، مفيد نخواهد بود؛ زيرا اين گلوله ها به ماشين مى خورد، ولى نتيجه اى ندارد. توبه براى انسان، به مانند آن لباس و ماشين ضد گلوله عمل مى كند؛ امّا بدون توبه، ما انسان ها چنين نيستم و بسيار آسيب پذيريم، و اگر توبه نباشد، آبروى انسان مى ريزد؛ بلكه ما بايد توبه كنيم و بگذاريم، آبروى دشمن، آبروى شيطان و آبروى اين رفيق ترياكى بريزد. ما چرا آبروى انسانى خود را به دست اين شيطان انسى بدهيم و بعد با كمال ميل به دشمن بگوييم مرا با هر گلوله اى كه دارى، گلوله باران كن، و چنين جرأتى، واقعاً جاى شگفتى دارد. مگر ما انسان نيستيم؟ مگر از اصابت اين گلوله ها به بدنمان دردمان نمى گيرد و ناراحت نمى شويم. باز هم به خودم مى گويم تا به كسى برنخورد. چرا خودم را نصيحت نكنم:

    يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَيْها مَلائِكَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ. «1»

    گفته اند، اول به خودتان بگوييد، و ما چنين مى كنيم و اول به خودمان بگوييم. چنين نصيحت كردنى بهتر است. البته، حالا كه تعدادى آزادانه آمدند و اكنون دارند اين نصايح را مى شنوند، ما خاك كف پايشان را هم بر روى سرمان مى ريزيم كه چطور شده در اين دنياى جنايت بارِ فاسد، اين افراد به دنبال خدا و پيغمبرصلى الله عليه وآله و قرآن آمدند.

     

    مرحل اول توبه

    مرز اول توبه، براى اين كه جلوى دشمن را ببندد، عبارت است از اراده، عزم و تصميم بر ترك گناه، اراده اى كه خود اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه صاحب اين اراده را چنين تعريف مى كند. البته، حضرت آن را به شكل ظاهرى تعريف نمى كند و مى گويد: «كَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ، وَ لَا تُزيلُهُ الْعَوَاصِفُ.» «2» حتماً منظور مولا

    ______________________________
    (1) 15. تحريم: 6: اى مؤمنان! خود و خانواده خود را از آتشى كه هيزم آن انسان ها و سنگ ها است حفظ كنيد. بر آن فرشتگانى خشن و سخت گير گمارده شده اند كه از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپيچى نمى كنند، و آنچه را به آن مأمورند، همواره انجام مى دهند.

    (2) 16. تمام نهج البلاغه، ص 261، امّا در نهج البلاغ فيض الاسلام، خطبه 27، ص 121، عبارات" الراسخ" نيامده است: «كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ.» در شرح اين سخن حضرت در كتاب پيام امام شرح تازه و جامعى بر نهج البلاغه، ج 1، ص 490 آمده است:

    در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم مى خوانيم: «المؤمن اشدّ فى دينه من الجبال الرّاسيه و ذلك انّ الجبل قد ينحت منه و المؤمن لا يقدر احد على ان ينحت من دينه شيئا، مؤمن، در دينش از كوههاى پا بر جا محكم تر است؛ چرا كه كوه را گاهى مى تراشند، ولى از دين مؤمن چيزى كم و تراشيده نمى شود.

    از مسأل  «كَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ»، عزم و اراده مؤمن است. حضرت مى گويد: اين اراده، اراده اى است كه مؤمن در برابر هر خطرى كه مى خواهد در دنيا متوجّه او شود، با آن، مثل كوه مى ايستد. با اين ايستادگى، آبروى خطر را مى ريزد و آن خطر نمى تواند به او هيچ آسيبى برساند؛ همان اراده اى كه زن فرعون  «1» كرد. ما كه مَرديم، بايد چنين اراده اى داشته باشيم، اراده اى كه زن فرعون كرد، با اين كه خطر زيادى هم متوجّه او بود. امّا همان طورى كه در قرآن آمده، اين زن با چنين اراده اى، آبروى فرعون و قواى او را از بين برد، و قواى فرعون و خود فرعون بعد از مدت كوتاهى، در رود نيل غرق شدند.«2» ولى

    ______________________________
    (1) 17. منظور از زن فرعون، آسيه بنت مزاحم است. آسيه، دختر «مزاحم» و همسر فرعون، مخفيانه به حضرت موسى عليه السلام ايمان آورده بود، ولى در دستگاه پرقدرت فرعون چه كسى مى توانست جرأت ايمان به خدا داشته باشد. وقتى فرعون همسر حزقيل (مؤمن آل فرعون) را به قتل رساند، آسيه ديد ملائك الهى روح آن زن را به سوى آسمان بالا مى برند. لذا ايمان و يقينش زيادتر شد. وقتى فرعون، سرمستانه از كشتن حزقيل خبر آورد، آسيه با كمال تعجب گفت: واى بر تو اى فرعون! چگونه در مقابل پروردگار، جرأت و جسارت پيدا كردى؟! فرعون كه انتظار شنيدن چنين كلماتى را از همسر خود نداشت، گفت: نكند مانند موسى ديوانه شده اى!؟ آسيه گفت: نه، من ديوانه نشده ام، بلكه به پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار همه عالميان ايمان آورده ام! فرعون مادر آسيه را فرا خواند و به او گفت: دخترت ديوانه شده. قسم مى خورم كه او را مى كشم، مگر اين كه به خداى موسى كافر گردد. مادر آسيه از آسيه خواست با ف 000000 رعون موافقت كند. اما آسيه نپذيرفت و گفت: هرگز به خدا كفر نمى ورزم. فرعون هم دستور داد او را به چهار ميخ بكشند و روى سينه اش سنگ بزرگ آسياب قرار دهند. هنگامى كه آسيه را شكنجه مى دادند، حضرت موسى عليه السلام از آن محل عبور كرد. آسيه با انگشت خود اشاره كرد و شكايت نمود. حضرت موسى عليه السلام دعا كرد و خداوند درد را از بدن آسيه برطرف كرد. آسيه در لحظات آخر عمر مى گفت: خدايا! براى من خانه اى نزد خودت بنا كن. به او وحى شد كه سرش را بالا بياورد. آسيه سر به آسمان بلند كرد ديد در بهشت خانه اى از دُر براى او ساخته شده. پس خشنود شد و خنديد. فرعون كه او را نگاه مى كرد گفت: «ببينيد اين ديوانگى را! شكنجه اش مى دهند و او مى خندد.» سربازان فرعون، آن قدر آسيه را شكنجه دادند تا روحش به آسمان پر كشيد و درگذشت (بحار الانوار، ج 13، ص 164- تفسير الميزان، ج 19، ص 401). منبع دانشنام رشد

    (2) 18. داستان غرق شدن فرعون به امر خدا، در آيات متعددى از قرآن كريم آمده است، مانند: بقره: 50- انفال: 54- يونس: 90- اسراء: 103- شعراء: 65- عنكبوت: 40- زخرف: 55- دخان: 24.

    وقتى كتاب خدا مى خواهد چهر زن فرعون را نشان دهد، پروردگار مى فرمايد: اين زن در پيشگا من غرق در عنايت است، و نه تنها هيچ خطرى متوجّه او نشد، بلكه به آبروى او هم اضافه شد. اين سرنوشت استقامت اراده، عزم و تصميم انسان مومن است.

     

    نمونه اى از امير احمد بن عبدالله خُجِستانى  «1»

    مردى مى گويد: به ديدن امير احمد بن عبد الله خجستانى كه امير ماوراءالنهر شده بود، رفتم. هر چند من هنوز از اين اتفاق در تعجّب بودم. چون من قبلًا با او رفيق بودم. او پيش از امارت، شغل حمّالى داشت؛ اما نمى دانم ناگهان چه شد، اين آدم رفت و امير ماوراءالنهر شد. ماوراءالنهر اكنون قطعه بزرگى از روسيه است و خراسان ما هم قبلًا جزء ماوراءالنهر بود. اصلًا اين سرزمين براى خود مملكتى بود.

    آن مرد مى گويد: اجازه گرفتم و به ملاقاتش رفتم، و به او گفتم: شما مگر حمال نبوديد؟ اميرگفت: بودم. گفتم: پس شما از كجا به امارت ماوراءالنهر رسيديد؟ اميرگفت: يك روز ديوان حنظله بادغيسى را برداشتم و مطالعه كردم. در آن ديوان يك رباعى توجّه مرا به خود جلب كرد. اين رباعى براى من چنان اراده اى ساخت كه من از حمالى به امارت ماوراءالنهر رسيدم. آن رباعى اين بود:

    مهترى گر بكام شير در است شو خطركن ز كام شير بجوى

    يا بزرگى و ناز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروى

    حنظله بادغيسى  «2»

    ______________________________
    (1) 19. احمد بن عبداللّه خُجِستانى: از امراى طاهريه بود و بعد از انقراض طاهريان به دست صفاريه، او به خدمت صفاريه پيوست و از حسن تدبير و فرط كفايت خود، به مقامات عالى رسيد و بر اغلب بلاد خراسان مستولى گشت تا آن جا كه با عمروبن الليث در نيشابور مصاف داده، او را بشكست و قصد فتح عراق كرد و دراهم ودنانير به نام خويش سكه زد، ولى اجل به زودى هواى استبداد را از دماغش بيرون برده، در سنه 268. ق. به دست غلامان خود در نيشابور كشته شد و فتن او بخوابيد و مدت تغلّب او هشت سال بود. (از حواشى دكتر معين بر چهارمقاله نظامى عروضى ص 69).

    منبع: لغت نام دهخدا

    (2) 20. حنظله بادغيسى: از حكيمان و شاعران است. مجمع الفصحاء آرد: وى از متقدمين حكما و متكلمين و صاحب ابيات متين است. ظهورش در روزگار آل ليث صفار بود و در عهد آل طاهر، شعر فارسى ظاهر نمود. اگرچه آل طاهرمعتقد به شعر فارسى نبوده اند و در آن وقت هيچ كس صاحب اين طرز زيبا نشده. حكيم بناى گفتن شعر فارسى گذاشته و در اين فن لواى مسلميت برافراشته و بر همه مقدم بود، مگر بر ابوالعباس مروى. ظهور وى در مائه ثانيه از هجرت بود. معاصرين وى، محمود وراق و فيروز مشرقى بوده اند. وفاتش در سنه 219. ق. بوده است.

    فرهنگ دهخدا با تلخيص

    مهترى، بزرگى، عظمت، كرامت، آقايى، گر به كام شير دراست؛ يعنى اگر خدا عظمت را در بيخ حلق شير قرار داده، در حالى كه دهان شير براى درندگى باز است، تو اگر مردى، از قيافه و از دهان شير نترس، و از باز بودن كام شير وحشت نكن، وبه تعبيرى، يا در راه هدف استقامت كن، و به هدف برس، و يا اگر نتوانستى به آن هدف عالى برسى، زنده نباش. وگرنه اگر زنده ماندى، آدم نيستى. همين است كه على عليه السلام مى فرمايد: اگر روزگارى مى آيد كه تمام قواى معنوى تان ضعيف شود، براى تان زيرِ زمين، از روى زمين بهتر است  «1»؛ يعنى آن وقت ديگر چرا زنده هستيد؟ زنده بودنِ آن وقت، خجالت دارد. انسان باشد و سفره هم جلوى او پهن باشد و آسمان با اين گستردگى با اين همه سحاب، كهكشان و ستارگان بالاى سرش باشد و او لحظه اى نتواند در اين دنياى گسترده راحت باشد و نتواند از نعمت هاى عالم استفاده كند. امير گفت: اراده مرا هشيار كرد كه انسان هستم، و اين شد كه من حمال، چهل سال اراده كردم و به امارت ماوراءالنهر رسيدم.

    البته، اين جا مناسب است نكته مهمى را به نقل از اميرمؤمنان عليه السلام يادآور شوم كه اگر انسانى به امارات و حكومت رسيد، لازم است كه زندگى خود را به انسان هاى فروتر نزديك كند. علاء بن زياد حارثى دربار برادرش، عاصم بن زياد، كه زندگى را بر خود سخت مى گرفت، به اميرمؤمنان عليه السلام شكايت برد. حضرت او را از داشتن چنين رويه اى در زندگى پرهيز داد و گفت، داشتن چنين رويه اى، وظيف الهى امامان حق بوده و آن ها بايد در مسايل دنيايى، در خانه و خوراك، لباس و كفش، و ماشين و مركب، هميشه به پايين دست خود نگاه كنند، تا بر فقراى امت، تحمّل فقر سخت نشود. «2»

    ______________________________
    (1) 21. اشاره به اين سخن حضرت على عليه السلام: «فَالْمَوْتُ فِى حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاهُ فِى مَوْتِكُمْ قَاهِرِين» (نهج البلاغ صبحى صالح، كلام 51، ص 88)

    (2) 22. بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 367- 368، خطب 209: و من كلام له عليه السلام بالبصره، و قد دخل على العلاء بن زياد الحارثى، و هو من أصحابه يعوده، فلما رأى سعه داره قال: مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَهِ هَذِهِ الدَّارِ فِى الدُّنْيَا أَمَا أَنْتَ إِلَيْهَا فِى الْآخِرَهِ كُنْتَ أَحْوَجَ وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَهَ تَقْرِى فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا فَإِذاً أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَهَ فَقَالَ لَهُ الْعَلَاءُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِى عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ. قَالَ: وَ مَا لَهُ؟ قَالَ: لَبِسَ الْعَبَاءَهَ وَ تَخَلَّى عَنِ الدُّنْيَا. قَالَ: عَلَىَّ بِهِ. فَلَمَّا جَاءَ قَالَ: يَا عُدَىَّ نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ. أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ؟ أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا؟ أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ؟ قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! هَذَا أَنْتَ فِى خُشُونَهِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَهِ مَأْكَلِكَ؟ قَالَ: وَيْحَكَ إِنِّى لَسْتُ كَأَنْتَ. إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَى أَئِمَّهِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَهِ النَّاسِ كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ.

    به هر حال، داشتن اراد قوى براى رسيدن به مقام هاى عالى، چه در دنيا و چه در آخرت، لازم است و توقف و سكون در اين مسير حرام است؛ به خدا سوگند، خود را در آغوش دشمن جنى و انسى انداختن، خيانت به انسانيت است؛ فكر كنيم و زندگى كنيم؛ بيدار باشيم و زندگى كنيم.

    زندگى امير كبير، نمونه ديگرى از داشتن اراده عالى

    نمونه اى ديگر، از داشتن اراده عالى، زندگى امير كبير است. داستانى را كه مى گويم، خودم چند بار آن را خوانده ام. مرحوم قايم مقام فراهانى، وزير محمدشاه قاجار، اهل فراهان اراك بود. او زمانى كه در تبريز منشى محمدشاه بود، شايد يك بار توانسته بود به فراهان بيايد و در اين سفر، او به فردى به نام مشهدى قربان كه به او مى گفتند: كل قربان، و انسانى خوب و متدين و داراى هنر آشپزى بود، اما از جهت مالى، وضع خوبى نداشت تا حدى كه در زمان اقامتش در روستا، قناتش خشك شده بود، گفت: با من به تبريز بيا. قايم مقام مشهدى قربان را به تبريز برد و مشهدى در آن جا آشپز شد. بعد از تبريز هم قايم مقام او را به تهران آورد و در آن جا، قايم مقام نخست وزير شد و مشهدى قربان هم در آشپزخانه كار مى كرد. مشهدى قربان بچه اى به نام تقى داشت كه كنار دست پدرش شاگردى مى كرد و غير از لوازم آشپزى چيزى نمى ديد. روزى قايم مقام فراهانى نخست وزير به منزل آمد و به معلم بچه هاى خود گفت: تا چه حدودى به بچه هاى من درس دادى، و معلّم گفت: تا اين حدود. قايم مقام گفت: خيلى خوب. من مى خواهم بچه هايم را امتحان كنم. بعد از بچه هايش چند تا سؤال كرد، و آن ها نتوانستند جواب بدهند، امّا اين شاگرد آشپز به قايم مقام گفت: اگر شما اجازه دهيد، من جواب سؤال هاى تان را بدهم. قايم مقام كه انسان شريف، بزرگوار، با كرامت و خوش دلى بود و انسانى بود كه دلش مى خواست در كنار خود استعدادها، شكوفا شوند، نه مثل آن بى هنرها و بى فكرى هايى كه خيلى اتفاق افتاده، وقتى در مقابل اين قضايا قرار گرفتند، قيافه شان را تند كردند. اين كه در اين تاريخ چقدر انسان به اين شكل  به دست مردم نفهم كوبيده و نابود شده است، نمى توانيم حساب كنيم. ما بايد در كنار خود چنين انسان هايى را تشويق كنيم و به آن ها محبت نماييم. بهتر است ما صفا داشته باشيم و به اين انسان ها عشق بورزيم و در برابر برنامه هاى مثبت، آغوش باز كنيم. ما بايد ببينيم دشمنان با چه رنگ هايى نسلمان را مى برند. پس ما هم بايد براى خودمان رنگ و جلوه درست كنيم. اگر از دست ما برمى آيد كه اين خانه خشتى را بكوبيم و جايى درست كنيم تا هنوز فرزندانمان از پيش ما نرفته اند و در دامن بى دينى و لامذهبى، از سختى زندگى از پا نيافتاده و از ما فرار نكرده اند، با اين كار تعدادى از آن ها نگهدارى كنيم؛ نيازهايشان را برآورده نماييم؛ به نيازهاى مادى و معنويشان جواب مثبت بدهيم.

    قايم مقام گفت: بگو عزيزم!. او هم جواب داد. قايم مقام گفت: پسر جان! از كجا اين درس ها را ياد گرفتى؟ ميرزا تقى زار زار شروع به گريه كرد. قايم مقام گفت: عزيز دلم! گريه نكن و با من حرف بزن. ميرزا تقى گفت: من روزها كه براى بچه هاى شما غذا مى آوردم، معلم داشت به آن ها درس مى داد، و من پشت درب مى ايستادم و به درس معلّم گوش مى كردم و از همان پشت در اين درس ها را ياد گرفتم. قائم مقام گفت: در پيشانى اين بچه نور عالم گيرى را مى بينم. براى همين ميرزاتقى گفت: از فردا با بچه هايم سر كلاس درس حاضر شو.

    اين گونه، شاگرد آشپزى كه يك عمر در آشپزخانه فقط ديگ سياه ديده بود و دود خورده بود، در اين كلاس آمد. اين شاگرد آشپز، ميرزا تقى، با اراده و تصميم، اميرنظام آذربايجان شد. محمدشاه كه مرد، او با آن همه بساطى كه در كشور از طرف سفارت هاى روس، انگليس و فرانسه برپا بود و هزاران آلودگى داشتند، با آن همكاران جنايت كار و خاين خود و فراماسونرهاى پليد كثيف وطن فروش، در اين همه امواج خطرناك، با تصميم و اراده اى كه داشت، ناصرالدين شاه شانزده ساله را از تبريز به تهران آورد و به نام اتابك اعظم ميرزا تقى خان اميركبير نخست وزير شد و سه سال هم بيش تر سر كار نبود كه استعمار و همكارانش او را در حمام فين كاشان كشتند. چهل و سه يا چهل و چهار سال بعد دنيا درباره اميركبير شروع به نوشتن كرد. من تنها دو جمله از اين نوشته ها را مى گويم. يك جمله اش اين است كه انگلستان درباره اميركبير نوشت: اين جرق ضد استعمار اگر به وسيل دسيسه هاى ما و همكارانمان و سفارت روس و فرانسه كشته نشده بود، تمام قاره آسيا از بند استعمار آزاد شده بود. چه اراده اى و چه تصميمى. جمله دومى كه دربار او نوشتند، اين بود: اگر اميركبير ده سال در ايران سر كار مانده بود، ايران امروز از صد سال فعلى ژاپن هم جلوتر بود؛ يعنى ما در رأس هم كشورهاى دنيا بوديم.

    توبه اراده مى خواهد، اراده اى مثل اراد مؤمن در تعريف على عليه السلام؛ اراده اى مثل اراد زن فرعون، و يا اراده اى مثل اراد اميركبير، و يا اراده اى مى خواهد مثل اراد امير عبدالله خلجستانى.

    اراده كنيم مسير شيطان جنى و انسى را به طرف حيات خود سد كنيم. هر حيوانى به جاى اين جنس دو پا بود، ديگر از گناه خسته شده بود؛ چرا بعد از اين همه فرصت، فرصت هاى خوبى كه براى ما فراهم شد، نتوانستيم از اين همه آلودگى برگرديم و بيايم مساجد را پر كنيم؛ علماى ربانى و واقعى را بشناختيم؛ معلمى را پيدا كنيم و با او دوست شويم كه برگرديم، و اگر مى خواستيم به پسرمان زن بدهيم، در خان خود او را زن مى داديم، و ديگر نمى خواست او را به جاى ديگرى ببريم كه زن و مرد با هم دو ساعت بزنند و برقصند و بعد، در خيابان بيايند و هزاران جوان، تماشاگر آن ها شوند و از شب تا صبح هم نگذارند آن ها در رختخوابشان بخوابند. جايى كه پدر انسان، گمراه كنند انسان مى شود، چه روزگارى است؟ جايى كه مادر دست دخترش را مى گيرد و در مراكز معصيت و گمراهى مى برد، چه روزگارى است؟ پس پدر! عاطفه ات نسبت به اين بچه ات كجا رفته؟ چرا بچه را به جهنم مى برى؟ مادر! چه وقت مى خواهى توبه كنى؟ اگر روزى كه روى تخت افتادى و دكتر آمد گوشى را بر قلبت گذاشت؛ از يك طرف ضربان قلبت را گوش داد، و از طرف ديگر، با اشار چشم گفت، هر چه مى خواهد به او بدهيد. او ديگر كارش تمام است. آن وقت اگر بخواهى توبه كنى كه خدا در قرآن گفته، من كلا فريب بر سرم نمى رود، و چنين توبه اى فايده اى ندارد. «1»

    پس گفتيم، اولين مرزى را كه بايد در مقابل دشمن ايجاد كنيد، اراده است، اراده اى كه  «لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ، وَ لَا تُزيلُهُ الْعَوَاصِفُ» است. خطرات، در مقابل اين اراده آبرو ندارند، پس اراده كنيم كه در آينده وارد ميدان گناه نشويم؛ تصميم قطعى بگيريم آنچه را كه خدا نمى پسندد، انجام ندهيم.

    ______________________________
    (1) 23. اشاره به آى سى و يك سور نساء: وَ لَيْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّى تُبْتُ الْآن ....

    ادامه دارد . . .

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :