پژوهشکده باقرالعلوم
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • ايمان و آثار آن - جلسه چهاردهم   
  • 1392-07-15 14:42:17  
  • تعداد بازدید : 56   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • ايمان و آثار آن - جلسه چهاردهم

    نُه برنامه حيات اسلامى در قرآن (2 )

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين و الصلا و السلام على محمّد و اهل بيته الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين .

    در جلسه قبل بيان شد كه نُه برنامه ريشه هاى حيات اسلامى را تشكيل مى دهد، و عناوين آن نُه برنامه، از قرآن مجيد گفته شد و به خواست خدا وعده داده شده بود كه به تناسب، به ترجم هر كدام از اين برنامه ها پرداخته شود. البته، من در قرآن مجيد، در آياتى كه به نظر مى آمد، چنين برنامه هايى را دنبال كرده باشد، در حد خودم دقت كردم، و بيش از اين نه برنامه اى كه خدا نسبت به آن ها اعلام محبت كرده، برنام ديگرى نيافتم. هر چند امكان دارد مسايل ديگرى هم باشد كه خدا در كنار لفظ محبت استعمال كرده باشد، اما من مورد ديگرى غير از نه برنامه نديدم. قبل از اين كه شروع به توضيح اين برنامه هاى نه گانه كنم، لازم است مقدمه اى كوتاهى دربار دو امر طبيعى بيان كنم كه مى تواند به ما از دو جهت در دريافت بيش تر موضوع كمك كند. اميد است توجّهى براى ما حاصل شود كه ما در فضاى آن، به كمك اين قرآن غريب و اسلام گرفتار غربت، در اين زمانى كه شرق و غرب تمام حملات ناجوانمردانه خود را متوجّه امانت خدا كرده، برخيزيم، و هر كدام از ما، چه آنان كه در لباس مقدس روحانيت هستند، و چه آنانى كه به عنوان مرد و زنى مسلمان در اين جامعه زندگى مى كنند، دَين خود را نسبت به خدا و امانت خدا ادا كنند.

     

    نقش محبت و بغض در زندگى

    آن مقدمه اين است كه تمام موجودات زنده، اعم از انسان و حيوان، داراى دو واقعيت طبيعى هستند كه اگر اين واقعيت ها را نداشتند، زندگى براى آن ها ممكن نبود. از يك واقعيت، به عنوان: «محبت» يا «خواستن» تعبير مى كنند، و از يك واقعيت ديگر، به عنوان: «نفرت» يا «نخواستن» تعبير مى نمايند. موجودات زنده در تمام خطوط حياتى خود، دايم در حال خواستن و يا در حال نخواستن هستند؛ به برنامه هايى عشق و علاقه دارند، و از امورى هم انزجار و نفرت دارند. اين محبتى كه در طبع مردم، يا در طبع موجودات زنده هست، اولين و آخرين عامل و علت انگيختن و انگيزش و مبعوث كنند موجودات زنده، به طرف آنچه به آن علاقه دارند، مى باشد.

    نظر اسلام دربار علاقه به مال دنيا

    انسان به مال علاقه دارد. «1» اين علاقه، در او ايجاد انقلاب مى كند، و مى تواند تمام وجود او را به خدمت بگيرد تا او براى به دست آوردن مال حركت كند. او هم حركت مى كند، و آن مال را به دست مى آورد. اين محبت نسبت به مال و نسبت به اشيايى از قبيل آن كه به نحوى كارگردان زندگى هستند، امرى فطرى و طبيعى اند. آيين خدا هم انسان را در هيچ موردى از موارد طبيعى نهى نكرده است؛ مثلًا دين خدا قاعده كلى ندارد كه بشر حق نداشته باشد به مال علاقه مند شود. البته، چنين قانونى معنا ندارد، و بشر به صورت طبيعى به مال علاقه دارد، و بايد هم داشته باشد، اما وقتى كه مى خواهد اين علاق او را به طرف مال برانگيزد، اسلام مى آيد به او قواعدى را ارايه مى دهد كه اين مال را از كجا به دست بياورد، و چگونهآن را هزينه كند، و چگونه حقوق ديگران را در اين مال اندوزى مراعات كند.

    انسان تا به چيزى محبت نداشته باشد، به طرف آن حركت نمى كند. مگر اين كه او را به زور به سمت آن حركت دهند. آن وقت، بايد يك مُكره موجود باشد. انسان در چنين حالتى خواهد گفت: بله من دارم اين كار را مى كنم، اما دلم نمى خواهد؛ اين كار را انجام مى دهم، ولى انجام آن را هيچ دوست ندارم؛ چنان كه اگر پشت سرم سرنيزه نبود، من اين كار را نمى خواستم، و انجام نمى دادم.

     

    محرّك بودن حب و بغض

    انسان از هر آنچه نفرت دارد، مى گريزد، و از آن فرار مى كند، و هميشه نفرت همانند، محبت، عامل تحريك است. اگر نفرت نباشد، انسان از هر حادثه داراى خطرى نمى گريزد. اگر نفرت نباشد، براى انسان نسبت به سل و يا وبا و يا سنگ كليه تنفّر ايجاد نمى شود. و لذا او براى معالجه هم اقدام نمى كند. اگر انسان از دشمن نفرت نداشته باشد، علیه آن اقدام نمى كند، و اگر هم كسى را دوست داشته باشد، به او گرايش پيدا مى كند، و اگر هم از كسى نفرت داشته باشد، كارى مى كند كه او را رد نمايد، و پيش او نمى ماند تا در كنار هم زندگى كنند.

     

    دين بهترين هدايت كننده حب و بغض

    ______________________________
    (1) پى نوشت

    1. اشاره به آيه هشتم سور عاديات: «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ.»

    دين اين محبت و نفرت را هدايت مى كند، اما آن ها را به انسان نمى بخشد. دين نمى آيد به انسان علاقه و نفرت بدهد، هر چند ممكن است مقدمات محبت را با آگاهى دادن به انسان فراهم كند و محبت خفته در فطرت را بيدار نمايد، و يا با آگاهى دادن به انسان، ممكن است مقدمات نفرت را در او فراهم كند و نفرت خفته را بيدار نمايد.

    دين، حقيقت محبت و نفرت را از خارج در وجود انسان نمى سازد؛ بلكه به هنگام تولّد، هر موجود زنده اى اين محبت و نفرت را با خود به همراه دارد، و به هر موجود خارجى كه علاقه پيدا مى كند، و يا ارتباطى از دل را با آن بر قرار مى نمايد، براى به چنگ آوردن آن موجود خارجى اقدام مى كند، و گاهى هم محبت او نسبت به يك موضوع، آن قدر شديد است كه انسان براى به دست آوردن آن موضوع، حتى تا پاى پرداختن جان، اقدام مى كند.

     

    نمونه هايى از عاشقان حقيقى

    فرض مى كنيم، ابوذر «1» عاشق خداست، و از دولت عثمان نفرت دارد و اين دولت را نمى خواهد و فقط خدا را مى خواهد، و براى او معلوم شده كه ممكن است خواستن هم خواستِ خدا، منجر به نابودى او شود، ولى او با كمال عشق به چنين سمتى مى رود و نابود مى شود تا خدا را به دست آورد.

    ______________________________
    (1) 2. أبو ذرّ الغفارى (.. 32): اختلف فى اسمه و اسم أبيه، و المشهور المحفوظ: جُندب بن جناده.

    كان أحد السابقين الاوّلين، قدم على النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم و هو بمكه فأسلم، ثم رجع إلى بلاد قومه بأمر النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم، فكان يسخر بآلهتهم. و كان يتألّه فى الجاهليه و يوحّد، و لا يعبد الاصنام. و لما هاجر النبى صلّى الله عليه و آله و سلّم، هاجر أبو ذر إلى المدينه، و كان حامل رايه غفار يوم حنين. قال ابن أبى الحديد: و الذى عليه أكثر أرباب السيره، و علماء الاخبار و النقل انّ عثمان نفى أبا ذر أوّلًا إلى الشام. و كان أبو ذر يقوم بالشام فيعظ الناس و يأمرهم بالتمسك بطاعه الله، و يروى عن رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم ما سمعه منه فى فضائل أهل بيته عليهم السلام و يحضهم على التمسك بعترته. شكى منه معاويه، فاستقدمه عثمان، ثم نفاه من المدينه إلى الرَّبذه. و كان أبو ذر رأساً فى الزهد و الصدق، و القول و العمل، قوّالًا بالحق، لا تأخذه فى الله لومه لائم. توفى بالربذه فى سنه اثنتين و ثلاثين، و شهد دفنه عبد الله بن مسعود، صادفه و هو مقبل من الكوفه فى رهط من أهل العراق عُمّاراً، و استهلّ ابن مسعود يبكى و يقول: صدق رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم: تمشى وحدك، و تموت وحدك، و تبعث وحدك. موسوعه طبقات الفقهاء، ج 1، ص 64- 68

    يا فرض مى كنيم، عمروعاص  «1» صد در صد نسبت به خدا نفرت دارد و نسبت به دنيا عشق دارد. او براى اين كه دنيا را به دست آورد، به هر وسيله اى متوسّل مى شود و آن را به دست هم مى آورد، و براى او روشن است كه در سمت نخست وزيرى بايد براى به دست آوردن دنيا صد هزار گلو را به جرم محبت به على عليه السلام پاره كند، پاره هم مى كند؛ چون او عشق به موضوعى دارد، و اگر در طريق اين موضوع، مشكلات بسيارى هم وجود دارد، او مى گويد: من از هم مشكلات عبور مى كنم تا به آن موضوع برسم. واقعاً به عمرو عاص عاشق مى گويند؛ همان طورى كه واقعاً به ابوذر عاشق مى گويند، و مردم دنيا، يا در خطّ ابوذر و يا در خطّ عمروعاص هستند، جز اين كه آن عمروعاص بزرگ بود و اين عمروعاص كوچك؛ به طور مثال، رباخور و زناكار بى تربيت يا ستمگر، عمروعاص كوچك هستند، و همين طور آن اشخاصى كه حقوق زن و بچه، يا حقوق يك جامعه را رعايت نمى نمايند، عمروعاص بزرگ يا بزرگ تر هستند. فرقى هم با او نمى كنند، و آن كسانى كه خدا را مى خواهند، ابوذر هستند.

    حالا با هر اسمى كه مى خواهند باشد. بحث اين است كه محال است عشق به موضوعى در وجود انسان شعله بكشد، و انسان آرام باشد. چنين چيزى نمى شود، و محال است نفرت به موضوعى در انسان شعله بكشد، و انسان نسبت به آن موضوع آرام باشد. چنين چيزى محال است.

    عشق و نفرت دو واقعيتى هستند كه در زندگى انسان ها اثرى عميق و ريشه دار دارند. حجر بن عدى  «2» عاشق حق

    ______________________________
    (1) 3. عمرو عاص: پدرش عاص بن وائل و مادرش نابغه نام داشت. عمرو عاص از قبيل بنى سهم قريش بود و يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا در مكه به شمار مى رفت. وى سرانجام اندكى پيش از فتح مكه مسلمان شد. در فتح شام، از فرماندهان سپاه بود. در دوران عمر، مدتى والى فلسطين شد، و سپس مامور فتح مصر گرديد. پس از فتح مصر، خودش والى آن جا شد، و تا چند سال پس از مرگ عمر، در اين سمت باقى بود. عثمان او را عزل كرد و او به فلسطين بازگشت. از آن پس، عمروعاص در زمر منتقدان عثمان قرار گرفت و به ندرت به مدينه مى آمد. پس از قتل عثمان، او به معاويه پيوست وى را فتنه انگيز اصلى جنگ صفين دانسته اند. ماجراى حكميت نيز با حيل او شروع شد و به فرجام رسيد. عمروعاص پس از شهادت محمد بن ابى بكر، از سوى معاويه حاكم مصر شد و بر اين سمت باقى بود تا در سال 43 هجرى درگذشت.

    منبع: دانشنام رشد

    (2) 4. حُجْر بن عدى بن جَبَله. كنيه اش ابوعبدالرحمن و ابن الادبر بود. حجر در همان نوجوانى به محضر پيامبر گرامى اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مشرف شد و دين اسلام را پذيرفت. او در فتح شام، يكى از سربازان فاتح بود و هم او بود كه" مرج عذرا" را فتح كرد و نيز در جنگ قادسيه شركت داشت. او مستجاب الدعوه بود. او هنگام مرگ" ابوذر" در ربذه، همراه اشتر بر بالين او حاضر شد. در ميان ياران حضرت على عليه السلام نمونه بود. او در مدت خلافت اميرمؤمنان عليه السلام در هر سه جنگ صفين، نهروان و جمل در ركاب آن حضرت شمشير مى زد. در سال 50 هجرى معاويه" زياد بن ابيه" را به حكمرانى كوفه نيز منصوب نمود. اما با سرسختى حجر و يارانش مواجه شد. سرانجام، زياد حجر و يازده تن از يارانش را دستگير و به شام حركت داد و در نتيجه، هفت تن از همراهان حجر آزاد و باقى به مرگ محكوم شدند. با شهادت حجر موج نفرت از خاندان اموى سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفت. منبع: دانشنام رشد

    بود و به جايى رسيد كه به او گفتند: عشق حق را مى خواهى؟ و او گفت: مى خواهم. به او گفتند: از اين عشق دست بردار. او گفت: محبت دارد در وجودم شعله مى كشد، چگونه آن را نخواهم. در مرج عذراء «1» به او دستور دادند، براى خود و پنج نفر از رفقايش شش قبر حفر كند. قبرها را كه حفر كرد، آفتاب داشت تازه طلوع مى كرد. اين شش نفر را بالاى قبرها نگاه داشتند، و باز هم به آن ها گفتند: عشق به حق داريد، و آنان گفتند: آرى، عشق داريم و حق را مى خواهيم. به آن ها گفتند: اگر به اين عشق ادامه دهيد، جايتان در اين شش قبر است. آنان گفتند: باشد؛ چون ما حق را مى خواهيم، و معامله با حق ما را به اين جا كشانده و ما حاضريم جان خود را بدهيم، و مى دهيم. ما براى به دست آوردن حق به اين جا رسيديم كه بايد از حيات دنيا آزاد شويم، و ما هم آزاد مى شويم، و اين گونه اين شش عاشق على را در طلوع صبح مى كُشند و در آن قبرها مى گذارند.

    اين سرنوشت، سرانجام عشق است. عشق وقتى باشد، نمى گذارد انسان آرام باشد. اگر انسان عاشق علم باشد، محال است اين عشق او را راحت بگذارد. هم انسان ها بالقوه انيشتين  «2»، و يا ابن سينا «3»، و يا آيه الله

    ______________________________
    (1) 5. ترجمه المعالم الأثيره، ص 260: عذراء همان شهر «عدره» است كه نزديك دمشق و در شمال آن قرار دارد و حجر بن عدى در آن جا به قتل (شهادت) رسيد. به قولى: او بود كه اين شهر را فتح كرد.

    (2) 6. به پاورقى هيجدهم سخنرانى سوم در صفح 46 مراجعه شود.

    (3) 7. ابن سينا يا پورسينا: حسين پسر عبدالله متولد سال هجرى قمرى و در گذشته در سال هجرى قمرى، دانشمند و پزشك و فيلسوف بود. نام او را ابن سينا، ابوعلى سينا، و پور سينا گفته اند. وى صاحب تأليفات بسيارى است و مهم ترين كتاب هاى او عبارت اند از شفا در فلسفه و منطق، و قانون در پزشكى. بوعلى سينا را بايد جانشين بزرگ فارابى و شايد بزرگ ترين نمايند حكمت در تمدن اسلامى بر شمرد. اهميت وى در تاريخ فلسفه اسلامى بسيار است؛ زيرا تا عهد او هيچ يك از حكماى مسلمين نتوانسته بودند تمامى اجزاى فلسفه را كه در آن روزگار حكم دانشنامه اى از همه علوم معقول داشت، در كتب متعدد و با سبكى روشن مورد بحث و تحقيق قرار دهند و او نخستين و بزرگ ترين كسى است كه از عهده اين كار برآمد.» وى شاگردان دانشمند و كارآمدى به مانند ابوعبيد جوزجانى، ابوالحسن بهمنيار، ابو منصور طاهر اصفهانى و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومى را كه هر يك از ناموران روزگار گشتند، تربيت نمود. منبع: وكى پديا

    بروجردى  «1» هستند. هم انسان ها مثل كُخ  «2» و يا پاستور «3»، كاشف ميكروب، هستند، اما چرا با اين كه مدتى از عمر ما گذشته، ما هنوز محدود به همين حدود چهار ديوار مغازه و پنجاه متر خانه هستيم؟ چون مانند آن ها عشق نداشتيم. اگر ما هم مثل آن ها عاشق بوديم، عشق ما را حركت مى داد و به هدفمان مى رساند. چرا چنين نيست؟ چون ما مَركب نداريم و پياده هستيم. ما اگر در چنين حالى بگوييم عاشق هستيم، دروغ گفته ايم؛ چون خود عشق مَركب است. مثلًا كسى كه عاشق علم رياضى هست، و سى سال هم در اين مسير قرار دارد، نبايد كم تر از

    ______________________________
    (1) 8. آى الله البروجردى (1292- 1380) حسين بن على بن أحمد بن على نقى بن جواد بن مرتضى الطباطبائى الحسنى، البروجردى. ولد فى بروجرد سنه اثنتين و تسعين و مائتين و ألف. انتقل إلى أصفهان سنه (1309) فتتلمذ على أساتذه معروفين كأبى المعالى بن محمد إبراهيم الكلباسى، و السيد محمد تقى المدرّس، و السيد محمد باقر الدرچهى، و محمد الكاشانى، و جهانگير خان القشقائى. و قصد النجف الأشرف سنه (1319)، فحضر الأبحاث العاليه فقها و أصولا على محمد كاظم الخراسانى و اختص به، و حضر أيضا على شيخ الشريعه الأصفهانى، و لازم بحثه فى علم الرجال مده طويله. و عاد إلى بروجرد سنه (1328 ثمّ توافدت عليه الوفود العلميه و الدينيه من مدينه قم و هو مقيم بطهران للعلاج (1364)، و تصدّر بها لتدريس الفقه و الأصول، بعد وفاه مرجع الطائفه السيد أبو الحسن الأصفهانى سنه (1365)، و لم تمض إلّا مدّه يسيره، حتّى أصبح من أكابر زعماء الإماميه، و أشهر مراجع التقليد لديهم. فكان يحضر أبحاثه العاليه مئات من الطلاب و الأفاضل، اشتهر منهم جماعه كالسيد الإمام الخمينى، و محمد رضا الگلپايگانى، و على الصافى الگلبايگانى. توفّى بمدينه قم فى الثالث عشر من شهر شوال سنه ثمانين و ثلاثمائه و ألف. موسوعه طبقات الفقهاء، ج، 14، قسم 1، ص 214- 217 با تلخيص من آثاره: جامع أحاديث الشيعه فى أحكام الشريعه، ترتيب أسانيد الكافى، تنقيح أسانيد التهذيب، زبده المقال فى خمس الرسول و الآل، الموسوعه الرجاليه، نهايه الأصول ... فهرس التراث، ج 2، ص 440- 441 با تلخيص

    (2) 9. رابِرت كُخ: از دانشمندان آلمانى. او در سال در سال م. هانوفر آلمان به دنيا آمد. كُخ به دليل كشف عامل بيمارى سل كه به نام وى باسيل كخ نيز ناميده مى شود، مشهور است. وى در سال ميلادى ميكوباكتريوم توبركلوزيس را توصيف نمود. كُخ در سال م. در سن شصت و شش سالگى در بادن بادن آلمان از دنيا رفت. منبع: دانشنام آزاد

    (3) 10. لويى پاستور: از شيمى دانان و زيست شناسان مشهور فرانسوى است. او در تاريخ دسامبر م. در شاتو ويله نوولتان از ايالت ژوراى فرانسه زاده شد و در تاريخ سپتامبر م. در نزديكى پاريس درگذشت. اشتهار وى، مديون شناخت نقش باكترى ها در بروز بيمارى و كشف واكسن ضد هارى مى باشد. هم چنين عمل پاستوريزه كردن كه مأخذ از نام اوست، اختراع اين دانشمند مى باشد. منبع: ويكى پديا، دانشنامه آزاد

    پاسكال  «1» باشد. او در فرانسه در سن شش يا هفت سالگى، مشكل ترين مسايل هندسى را حل كرد؛ مسايلى كه گاهى قدماى رياضيدانان از حل آن ها عاجز بودند. ابن سينا كه اكنون در شهر همدان آرميده، نوشته، ده يا دوازده ساله بودم، در شهر بلخ معلمى پيدا نمى شد كه به من درس بدهد؛ چون من در آن زمان، نسبت به هم علوم آن روز، اطلاعات كافى داشتم. اين عشق بوده كه اين چنين براى اين انسان ها مَركب شده است.

    اگر از جهنم، از ظلم و از گناه نفرت وجود داشته باشد، نفرت مَركب مى شود و مى تواند ما را از تمام اين مظالم، ميليون ها فرسخ دور نگاه دارد، در حالى كه ما انسان هاى عالم اكنون غرق در مفاسد هستيم. همان نفرتى كه در موجود زنده عامل فراردهنده است. منظورم از فرار اين نيست كه كفش هايمان را برداريم و برويم؛ بلكه منظور از فرار، اين است كه بين ما و بين انجام آنچه براى ما درست نيست، فاصله به وجود آيد. براى ايجاد اين فاصله، بايد هر گناهى را ريشه كن كنيم، و يا بايد هر فسادى را خاموش نماييم، و يا بايد شان خود را از زير بار برنامه خلاف خدايى خالى كنيم. اين ها معناى فرار است.

    درنگى در غريبى اسلام

    به خدا، امروز بايد براى اسلام خون گريه كرد. مصعب بن عمير «2» جوانى هجده ساله بود كه از مكه به مدينه آمد و كارى كرد كه مدينه آماد پذيرش پيغمبر صلى الله عليه وآله شد؛ چون مصعب عاشق حق بود، و اين عشق برايش مَركب بود، و نفرت از باطل داشت و اين نفرت برايش مَركب بود.

    ______________________________
    (1) 11. به پاورقى بيستم سخنرانى سوم در صفح 47 مراجعه شود.

    (2) 12. مصعب بن عمير: او از قبيل بنى عبدالدار و از اصحاب بزرگ رسول خداست. قبل از بعثت، به زيبايى و ثروت شهرت داشت و پيامبر مى فرمود: در مكه كسى را زيباتر و خوش لباس تر و متنعّم تر از مصعب نديدم. هنگامى كه پيامبر دعوت عمومى خود را اعلام فرمود، مصعب در شمار اولين كسانى بود كه ايمان آورد. پس از پيمان عقبه كه گروهى از مردم يثرب (مدينه) با پيامبر بيعت كردند، اسعد بن زراره به نمايندگى از آنان از پيامبر خواست تا برايشان شخصى را بفرستد كه به آن ها قرآن تعليم كند و دستورات ديگر اسلام را بياموزد. پيامبر نيز مصعب را براى تعليم و تربيت آنان فرستاد. مصعب بن عمير، از نخستين مبلغان اسلام بود و تلاش تبليغى مؤثّرى داشت. مصعب بن عمير در جنگ احد به شهادت رسيد. منبع: دانشنام رشد با تلخيص و تصرّف

    امروزه به راستى چقدر مقررات خدا به گوش ما مسلمانان خورده؛ مايى كه جمعيت مان يك نفر و دو نفر نيست؛ بلكه جمعيتى يك ميلياردى داريم؟«1»

    اين جمعيت مسلمان، اگر عشق به هم خطوط حق داشت، و يا نفرت از هم خطوط ناحق داشت، هم اكنون جاى جاى جهان شهرهاى نمون انبيا بود؛ براى اين كه در اين جمعيت چند ميلياردى كره زمين، در مقابل جمعيت مذهبى، جمعيت لامذهبان خيلى كم است؛ يعنى اگر كسانى كه ادعاى ظاهرى نسبت به مسلمانى خود دارند، عشق به حق داشتند، چرخ حق خيلى سريع به گردش مى افتاد و گردش چرخ باطل خيلى سريع در مقابل قواى عاشقان حق، كُند مى شد؛ چون ديگر زمينه اى براى حركتش نمى ماند، و وقتى هم كه زمينه و توانايى براى حركت در محور نماند، و انرژى اى از اين مسير، به باطل نرسد، باطل وگناه ضعيف شده و حق، قوى مى گردد. اين معناى مُسلّمى است كه در آن ترديدى هم وجود ندارد.

    پروردگار بزرگ عالم در آيات زيادى از قرآن مجيد، يا بگوييم در تمام آيات قرآن مجيد، از ساخته هاى خود تعبير به حق كرده است، و براى اين كه ما خود را ترجمان حق بدانيم، در قرآن مجيد، خداوند متعال آمده و به نُه مورد اعلام محبت نموده است و گفته: من اين نه مورد را دوست دارم؛ الان دوست دارم و قبلًا هم دوست داشتم و تا روز قيامت هم دوست دارم، و اين نُه مورد هم در روز قيامت ميزان من است و تا آن وقت هم محبت من نسبت به اين نُه مورد ادامه دارد، و در بعد آن هم ادامه خواهد داشت. من در قيامت مردم را هم با اين نُه مورد مى سنجم. ميزان روز قيامت، ترازوى دسته دارِ شاهين دارِ سنگ كيلودار نيست. ترازوى روز قيامت، اين نُه برنامه است. هر انسانى بر پروردگار وارد شود، و مطابق با اين نُه برنامه عمل كرده باشد، حتماً اهل نجات است، و در دنياى ملت اسلام، اگر اين نه برنامه مورد محبت خدا جريان پيدا كند، دنياى ملت اسلام دنيايى مى شود، مانند: بهشت، و در تمام زوايا دنيايى مى شود كه داراى سلامت دنيايى است و خالى از خوف و ناامنى، و در اين برنامه ها، خداوند، خيلى هم نسبت به برنام محبت پافشارى دارد و اين كه انسان ها بايد اين محبت را حتماً در جاى صحيح مصرف كنند.

    ______________________________
    (1) 13. بنا بر گزارش خبرگزارى آينده روشن در 24 مهر 84، به نقل از سايت wasad 2000 در طول 50 سال اخير جمعيت مسلمانان در جهان با 235 درصد افزايش به يك ميليارد و 400 ميليون نفر رسيده است.

    مجالس مذهبى و اداى حق نسبت به آن ها

    من اين عادت را دارم كه به طور معمول در مجالس مذهبی كه شركت مى كنم، دوست دارم نسبت به منبر ادب كنم، و بايد هم ادب كنم. نبى اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: مجالس مذهبى پنج حق واجب بر گردن همه دارند: حقّ شركت كردن، حقّ گوش دادن، حقّ ياد گرفتن، حقّ پخش كردن و حقّ عمل كردن. «1» اين كه ديده مى شود، حتى در ماه رمضان، معلمى بالاى منبر مشغول تعليم است، اما افرادى كه پاى منبر نشسته اند، هر كدام مشغول به كارى غير از گوش دادن هستند و حقّ اين مجالس را به جا نمى آورند، چنين كارى خارج از ادب اسلامى و روش پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله است.

    ملت اسلام بايد مؤدّب به آداب الهى و منظم باشند. شب بيست و يكم ماه رمضان چهلم. ق. شب خيلى عجيبى است. در نيمه شب آن، على بن أبى طالب عليه السلام داشت جان مى داد، و در همان حال جان كندن، همان طور كه در نهج البلاغه آمده، تا توانسته فرزندانش را موعظه كرد، و گفت: حسن و حسين جان! در اين جامعه اسلامى منظم و مؤدب باشيد. آدم هاى سنگين و موقرى باشيد. «2»

    شخصى از دنيا رفته بود و او را دفن كردند. پيامبر صلى الله عليه وآله هم در آن جا حضور داشت. مردم ديدند پيامبر صلى الله عليه وآله دارد شكاف هاى لحد را با گِل پر مى كند. آن ها گفتند: يا رسول الله! اين شخص، مرده و چند روز ديگر هم تبديل به خاك مى شود، پس چرا شما سوراخ هاى لحد را پر مى كنى؟ بگذاريد ما خاك بريزيم و كار را تمام كنيم. حضرت فرمود: او مرده و دستش از ما جدا شده، اما ما كه هنوز دستمان از زندگى جدا نشده، پس چرا بايد بى تربيت باشيم كه خاك روى مرده بريزيم، و پيامبر اكرم اين قدر مؤدب و منظم بود. «3»

    ______________________________
    (1) 14. مستندى براى اين روايت پيدا نشد، ولى دربار حقوق و آداب جلسات رواياتى از پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم آمده است، از جمله:

    الف- إذا جلستم إلى المعلم أو جلستم فى مجالس العلم فادنوا، وليجلس بعضكم خلف بعض، ولا تجلسوا متفرقين كما يجلس أهل الجاهليه (مشكاه الأنوار، على طبرسى، ص 358).

    ب- إذا أخذ القوم مجالسهم فإن دعا رجل أخاه فأوسع له فى مجلسه فليأته، فإنما هى كرامه أكرمه بها أخوه، وإن لم يوسع له أحد فلينظر أوسع مكان يجده فليجلس فيه (مشكاه الأنوار- على الطبرسى ص 360).

    (2) 15. صبحى صالح، ص 422- 421، كلام 47 (و من وصيه له عليه السلام للحسن و الحسين عليهما السلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله): «أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَىْ ءٍ مِنْهَا زُوِىَ عَنْكُمَا وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِى بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ ...»

    (3) 16. علل الشرائع، ج 1، ص 310. متن روايت چنين است:

    عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام قَالَ: أَتَى رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم، فَقِيلَ: إِنَّ سَعْدَ بْنَ مُعَاذٍ قَدْ مَاتَ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم وَ قَامَ أَصْحَابُهُ فَحُمِلَ فَأَمَرَ فَغُسِّلَ عَلَى عِضَادَهِ الْبَابِ فَلَمَّا أَنْ حُنِّطَ وَ كُفِّنَ وَ حُمِلَ عَلَى سَرِيرِهِ تَبِعَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم ثُمَّ كَانَ يَأْخُذُ يَمْنَهَ السَّرِيرِ مَرَّهً وَ يَسْرَهَ السَّرِيرِ مَرَّهً حَتَّى انْتَهَى بِهِ إِلَى الْقَبْرِ فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم حَتَّى لَحَدَهُ وَ سَوَّى عَلَيْهِ اللَّبِنَ وَ جَعَلَ يَقُولُ نَاوِلْنِى حَجَراً نَاوِلْنِى تُرَاباً رَطْباً يَسُدُّ بِهِ مَا بَيْنَ اللَّبِنِ فَلَمَّا أَنْ فَرَغَ وَ حَثَا التُّرَابَ عَلَيْهِ وَ سَوَّى قَبْرَهُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله و سلّم: إِنِّى لَأَعْلَمُ أَنَّهُ سَيَبْلَى وَ يَصِلُ إِلَيْهِ الْبِلَى وَ لَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يجب [يُحِبُ ] عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا فَأَحْكَمَهُ ...

    اگر ما از اول قرآن تا آخر قرآن را نگاه كنيم، مى بينيم خداى متعال يك مرتبه به فرعون فحش نداده، علاوه بر اين كه به او فحش نداده، به موسى بن عمران عليه السلام، چنان كه نقل شده، گفته است: پيغمبر من! وقتى وارد مملكت مصر شدى و در خانه فرعون باز شد و در برابر فرعون قرار گرفتى، با ادب، آرام و آميخته با عاطفه با فرعون حرف بزن. موسى عليه السلام عرض مى كند: الهى! چرا من با بايد چهره اى كه ستمگرتر از او در تاريخ نبوده، با ادب و با عاطفه حرف بزنم؟ خداوند به او گفت: آن وقتى كه تو را از رود نيل گرفته شدى و از داخل صندوق تو را برداشتند، تو را در بغل فرعون قرار دادند، و پانزده سال در دامن فرعون بزرگ شدى. براى همين، براى تو، فرعون بوى پدرى مى دهد، پس بايد نسبت به او احترام كنى. «1»

    البته، نهايت ادب را بايد كسانى داشته باشند كه امروز در لباس روحانيت هستند. آنان بعضى از خيابان ها را مى شناسند كه الان گناه كاران حرفه اى در آن رفت و آمد دارند، و براى همين آن ها نبايد با اين لباس در چنين جاهايى ديده شوند تا آن گناه كاران به سر تا پاى پيغمبر صلى الله عليه وآله بخندند. شايد بشود گفت، رفتن به چنين جاهايى، براى روحانيت، آن هم با لباس پيامبر، خيانت است.

    ______________________________
    (1) 17. براى اين نقل، مستند مستقيمى پيدا نشد، ولى چنان كه در بررسى قرآنى كه در التفسير القرآنى للقرآن، ج 8، 793 آمده مى توان چنين برداشتى را از آيات قرآن نمود. متن تفسير مزبور چنين است:

    و فى قوله تعالى: «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّهً مِنِّى وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِى» إشاره إلى ما صنع اللّه لموسى، إذ جعل عدوّه الذى يطلب قتله، محبّا له، حبّ الآباء للأبناء!.

    براى همين مى شود گفت، امر به نرم سخن گفتن موسى با فرعون، به جهت رعايت ادب و احترام نسبت به پدر خوانده بوده است. البته، روايات شيعى سرّ اين امر را تشويق موسى در دعوت فرعون به توحيد دانسته است.

    من نمى دانم با اين آيه بايد چه كرد. لبه تيز اين آيه بر روى محبت است، محبت برانگيزنده، قيام دهنده و محبتى كه تحريك مى كند.

    خداوند متعال مى فرمايد:

    قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَهٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فى سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقينَ  «1»

    ؛ يعنى خداوند متعال مى گويد: جامع وجودتان را ساختم، و سلول هاى بدنتان را منظم كردم، و به شما بينايى و شنوايى دادم، و سفر زمين را براى مسير زندگى تان گستردم، و ميلياردها چرخ را در عالم براى حيات شما به گردش آوردم، و صد و بيست و چهار هزار نماينده را براى آشتى دادن شما با خودم فرستادم، آيا اين انصاف است كه آمده ايد خواسته هاى خويشانتان را و پول هايى را كه جمع كرديد، و تجارتخانه هاى تان، و خانه هاى ساخته شده تان را كه سر به فلك مى روند، پيش خود، از من، از پيغمبرم و از راهم، محبوب تر دانسته تا شما را به طرف آن ها برانگيزد و از من دور كند؟ آيا شما با من اين گونه معامله مى كنيد! پس در چنين زندگى بمانيد و بدانيد كه خدا با مردمى كه از حدود انسانيت بيرون رفته اند، ارتباط ندارد؛ چون در محبت، چنين چيزهايى را مقدّم داشتند.

    در واقع، ما بايد چنان امور را بسنجيم و ببينيم كه خدا در محبت ما مقدم تر از پدر باشد؛ خدا مقدم تر از آقازاده و دخترخانم هايمان باشد.

    قرآن مجيد مى گويد: محال است كسى مؤمن باشد، در حالى كه با دشمنان خدا، هر چند آن ها پدران و فرزندانش باشند، بعد از امر به معروف و نهى از منكر، ارتباط داشته باشد. «2»

    ______________________________
    (1) 18. توبه: 24: بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و خويشاوندانتان و اموالى كه اندوخته ايد و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد، و خانه هايى كه بدان دلخوش هستيد براى شما از خدا و پيامبرش و جهادكردن در راه او دوست داشتنى تر است، منتظر باشيد تا خدا فرمان خويش بياورد. و خدا نافرمانان را هدايت نخواهد كرد.

    (2) 19. لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الْإيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (مجادله: 22): گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نمى يابى كه با كسانى كه با خدا و پيامبرش دشمنى و مخالفت دارند، دوستى برقرار كنند، گرچه پدرانشان يا فرزاندانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند. اينانند كه خدا ايمان را در دل هايشان ثابت و پايدار كرده، و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته، و آنان را به بهشت هايى كه از زير [درختان ] آن نهرها جارى است درمى آورد، در آنجا جاودانه اند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. اينان حزب خدا هستند، آگاه باش كه بى ترديد حزب خدا همان رستگارانند.

    در آى ديگر مى گويد: مگر من ايمان كسى را امضا مى كنم كه در هنگام اجراى حكم من، در دل خود كوچك ترين خدشه اى نسبت به آن حكم دارد؟ آيا من مى توانم امضا كنم كه او يك آدم سالمى است؟ «1»

    تمسك به دين، بهترين راه حل تمام مشكلات

    به خدا قسم، ما مسلمانان و هم دنيا دربار حق دين در اشتبا محض هستيم و هر چقدر هم كه به اشتباهمان ادامه بدهيم، گرفتارى هايمان نه تنها حل نمى شود، بلكه بيش تر هم مى شود. براى همين بايد گفت: غير از تمسّك به دين، راه حلى براى مشكلاتمان وجود ندارد. مگر پدر، زن، بچه، دختر و پسر تا كجا با انسان هستند؟ اين افراد همان هايى هستند كه تا روزى كه مى توانيم لقمه در دهانشان بگذاريم، به ما احترام مى گذارند، و روزى هم كه چيزى نداشته باشيم و نتوانيم چنين كنيم، بايد برويم حمالى كنيم و آنان اصلًا به كمكمان نمى آيند. آن وقت درست است كه ما به خاطر اين افراد به جهنم برويم؟ اين جا جاى عشق و محبت نيست؛ بلكه جاى نفرت است. آن جايى كه تمام امور غيرخدايى، بر خدا مقدّم مى شود، معلوم مى شود كه در برابر خدا نفرت هست، و محبت در برابر ضدّ خدا مى باشد.

     

    برنام اول و دوم: توبه و پاكى

    چنان كه گفته شد، دو مورد از آن نُه برنامه در يك آيه آمده است: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ. «2» خداى شما و خداى قرآن، و نه خداى اروپا، پاكى روان و پاكى ظاهر را دوست دارد. او به اين پاكى ها علاقه، عشق و محبت دارد. اعلام اين محبت در قرآن براى خودش نيست؛ براى اين كه خودش بى نياز است. اين كه اين خدا اعلام مى كند: من عشق به بازگشت و به طهارت دارم، در حقيقت دارد انسان را راهنمايى مى كند كه: اى انسان!

    ______________________________
    (1) 20. فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً (نساء: 65): به پروردگارت سوگند كه آنان مؤمن حقيقى نخواهند بود، مگر آنكه تو را در آنچه ميان خود نزاع واختلاف دارند به داورى بپذيرند سپس از حكمى كه كرده اى دروجودشان هيچ دل تنگى و ناخشنودى احساس نكنند، وبه طور كامل تسليم شوند.

    (2) 21. بقره: 222.

    من كه اين محبت فطرى را كه به تو دادم، پس راهنمايى ات كنم كه اين محبت را نسبت به كجا جهت گيرى كنى. من يكى از اين چيزهايى را كه در زندگى تو دوست دارم، مى گويم و مقدارى از قواعدش را بيان مى كنم و بعد هم به بيان توبه مى پردازم و سعى مى كنم جورى آن را تجزيه و تحليل كنم كه برايت قابل پياده كردن باشد.

     

    مسأله مهم بهداشت

    من زمانى به بجنورد رفته بودم. شنيده بودم كه در آن جا در محلى بالاتر از آش خانه، جايى بيابانى به نام دهكده وجود دارد كه مريض هاى جذامى را به آن جا مى برند. رفيقى داشتيم به جذامى ها كمك مى كرد. به ما هم كه مى خواستيم به مشهد برويم، گفت: از آن جاده برويم تا سرى به آن بيچاره ها بزنيم. جذام  «1» مرض ترسناكى است. اين بيمارى هم اعضا و جوارح را مى خورد، و فقط به شكم آسيبى نمى رساند با سر معيوبى كه هيچ چيزى داخل آن نيست. من هم با پيشنهاد او موافقت كردم و به آن جا رفتيم. وقتى وارد آن بيابان شديم، بنا شد دو شبانه روز آن جا بمانيم. خدا شاهد است، به قدرى براى طهارت و وضو بر من سخت گذشت كه من براى طهارت و وضوى خود، چنين سختى را در هيچ جايى ديگر نديدم، مگر در سفر به عربستان سعودى كه از كشورهاى ثروتمند است، آن هم در عرفات و منى، و در مكه و مدينه كه نمى دانم براى چه چنين مى كنند. دعا كنيم كه خداوند بيدارشان كند. دولت عربستان به بانكى در سوئيس نوشته بود: فردى در عربستان فوت كرده كه پول هايى را

    ______________________________
    (1) 22. بيمارى جذام: جذام بيمارى اى مزمنِ مسرى است كه به وسيل باسيل هاى مقاومى به نام ميكوباكتريوم لپرا به وجود مى آيد. پوست و اعصاب، مهم ترين مناطقى هستند كه هدف اين باسيل ها قرار مى گيرند. هر چند كه سايراندام هاى بدن نيز چندان از حمله اين بيمارى، مصون نيستند. به خصوص دست، پا، صورت و چشم ها ممكن است دچار اين ضايعه شوند. در نتيجه، معلوليت هاى جدى از قبيل از شكل افتادگى عضو يا حتى كورى و از بين رفتن انگشتان دست و پا به وجود خواهد آمد. جذام عمدتاً با قطرات بسيار ريز آب بينى مى تواند پراكنده شود. بهداشت و وضعيت زندگى نيز در انتقال بيمارى، نقش موثرى دارند. رنگ پريدگى پوست و بى حسى، اولين علايم جذام هستند. جذام يك بيمارى قابل درمان است. چند دارو درمانى، موثرترين درمان پيشنهادى سازمان بهداشت جهانى براى بيمارى جذام است. آنچه در اين بيمارى اهميت دارد، آغاز سريع درمان است؛ يعنى پيش از آن كه اولين علايم معلوليت ها ظاهر شوند.

    منبع: سايت كاسبرگ با تلخيص

    در بانك شما دارد و طبق ليستى كه ما اين جا داريم، اين ثروت به نود ميليون دلار مى رسد. مسئول بانك هم گفته بود، بايد وارث او بيايد و آن را تحويل بگيرد. اين در حالى بود كه آن فرد مسلمان زن و بچه هم نداشت و سرانجام اين ثروت نود ميليون دلارى اين مسلمان را كه از كسب و كار خود در مكه و مدينه به دست آورده بود و از ذخاير آن جا به شمار مى رفت، آن بانك سوئيسى تصاحب كرد.

    جوان ها بايد بدانند كه اسلام يك چيز است، و ما مسلمان ها چيز ديگرى هستيم. آن ها اگر به ما نگاه كنند، از اسلام فرار مى كنند. من از آن ها مى خواهم كه به سراغ خود اسلام بروند.

    ما در آن دو شبانه روزى كه در آن جا بوديم، براى وضو و نماز بيچاره بوديم. وقتى مى خواستيم طهارت بگيريم، بايد چهارصد متر دورتر برويم. اين در حالى بود كه دو فرانسوى و سه انگليسى كه از طرف جمعيت كمك به جذاميان فرانسه و انگلستان به آن جا آمده بودند، اول صبح كه آن جا آمدند، در منطقه اى كه در نظر داشتند، مكان كوچكى را براى خوابيدن قرار دادند، و بعد از درست كردن اين خانه كوچك، آن ها بلافاصله وسايل سرويس بهداشتى را براى خود مهيا كردند. اما ما شب ها در بيابان مى خوابيديم، و با اين كه مسلمان بوديم، از ابتدايى ترين وسايل هم محروم بوديم.

    چند روز پيش، دوستم از من خداحافظى كرد و براى درمان دو بيمار به لندن رفت. او گفت: وقتى وارد فرودگاه لندن شدم، با اين كه شهر لندن يك شهر هفت و هشت ميليون جمعيتى است، به يك ايرانى گفتم كه ببخشيد من جايى را مى خواهم، مرا به آن جا راهنمايى كنيد. آن ايرانى گفت: براى چه مى خواهيد به آن جا برويد؟ گفتم: مى خواهم به آن جا بروم تا كفش هايم را واكس بزنم. گفت: تو كه الان از تهران رسيدى، با دستمال كفش هايت را پاك كن؛ چون كفش هايت هنوز واكس دارد. گفتم: آخر نمى خواهم جلوى خارجى ها آبروى ما ريخته شود و مى خواهم اين چند مدتى كه لندن هستم، كفش هايم تميز بمانند. گفت: شهر به قدرى تميز است كه تو در اين چند روزى كه اين جا هستى، كفش هايت احتياج به واكس پيدا نمى كنند، و قسم خورد كه هفده روزى كه در شهر لندن بود، كفش هايش را همان طورى كه در تهران واكس زده بود، همان طور به تهران برگردانده است. اين قدر كه زمين ها و كوچه هاى آن جا تميز بود؛ براى اين كه همه جا شستشو داده شده بود. در آن جا زمستان كه برف مى بارد، بلافاصله با آب گرم زمين ها را مى شويند. در جايى يخبندان وجود ندارد تا به خاطر يخبندان آن جا تصادف بشود. لباس هايشان خيلى تميز است.

    من رساله اى براى درمانگاهى در شهر قم نوشتم و در مقدم آن آوردم: در اسلام قواعد طهارت سر به آسمان مى كشد. چهارده قرن قبل، در بيابان مكه و مدينه چهار هزار و سيصد و هفتاد و چند قانون فقط براى بهداشت صادر شده است. من به كليسا رفتم، من وقتى مى خواستم وارد آن بشوم، نمايند كليسا به من بسيار احترام كرد و گفت: شما كشيش مسلمان ها هستيد. من گفتم: بله. بعد مرا به مكان هاى مختلف كليسا راهنمايى كرد. به نمازخان كليسا كه رسيديم، آن جا تابلويى توجّه مرا به خود جلب كرد. بر روى آن تابلو نوشته بود:" از برادران نمازگزار مسيحى تقاضا مى شود براى ورود به نمازخانه قوطى سيگار و كبريت، و پالتو و كلاه خود را بيرون بگذارند، و بعد وارد مركزى شوند كه مى خواهند در آن جا با خدا راز و نياز كنند"؛ چون خارج از ادب است كه انسان بخواهد با خدا حرف بزند، در حالى كه در جيبش سيگار است. آن وقت وارد مسجدهاى ما مى شويد و مى خواهيد به سجده برويد، بوى بد، انسان را اذيت مى كند؛ لباس برخى از نمازگزاران مساجد را كه نگاه مى كنى، بايد به آن ها بگويى لباستان را عوض كنيد و سپس به مسجد بيايد؛ حداقل روزى يكبار به حمام برويد. متأسفانه بايد گفت، خيلى از مسلمان ها به نظافت نمى رسند. آن شخص خارجى جاروبرقى درست كرده و براى آن چند جور هم برنامه گذاشته است، مثل: گردگيرى لوستر و گردگيرى ديوار، يا ظرفشويى درست كرده كه خودش آب را جوش مى آورد و با آن ظرف را شستشو مى دهد؛ يعنى خودش ميكروب را مى كشد، و بعد ظرف را خشك مى كند. دستگاه لباسشويى درست كرده كه لباس را مى شويد. ديگى درست كرده كه در هنگام پختن غذا، يك ذره هم هوا به داخل آن نمى رود. خلاصه مى بينيم آن ها چقدر به بهداشت اهميت مى دهند. آن وقت چهارده قرن قبل، حضرت رضا عليه السلام مى فرمايد: پدرم، اميرمؤمنان عليه السلام براى وضو گرفتن و براى حمام رفتن حوله اى داشت كه كسى حق نداشت به اين حوله دست بزند، و مخصوص پاك كردن خودش بود. «1» در آن خانه مگر چه افرادى جز فاطمه، حسن و حسين زندگى مى كردند؟ امام هشتم عليه السلام مى فرمايد: اگر كسى حمام مى رود، كيسه ديگران را به تنش نزند و از سنگ پاى ديگران براى پايش استفاده نكند. «2» هر روز صبح كه

    ______________________________
    (1) 23. محاسن، ج 2، ص 429، حديث 249. متن روايت چنين است:

    عن محمد بن سنان عن أبى عبد الله عليه السلام قال كان لأمير المؤمنين عليه السلام خرقه يمسح بها وجهه إذا توضأ للصلاه يعلقها على وتد و لا يمسها غيره.

    (2) 24. هدايه الأمه إلى أحكام الأئمه، ج 1، ص 138: قال علىّ عليه السّلام: «لا يدلكنّ أحدكم رجليه بالخزف فإنّه يورث الجذام.»

    غير از اين نقل، مستندى براى اين روايت يافت نشد.

    پيغمبر صلى الله عليه وآله مى خواست به بيرون برود، خود را در آينه نگاه مى كرد، و اگر آينه در دسترس نبود، خود را در آب صاف نگاه مى كرد؛ «1» هر روز كه مى خواست به بيرون برود، به خود عطر مى زد؛ «2» همين طور وقتى مى خواست به بيرون برود، سعى مى كرد دهانش بوى بد ندهد. پيغمبراكرم صلى الله عليه وآله هر شب تا آخر عمر، دندان هايش را مى شست و مسواك مى زد، جورى كه اصلًا كسى ذره اى تيرگى در دندان پيغمبر صلى الله عليه وآله نديد. «3» الان چهارده قرن گذشته است و بيش تر افراد از چهل به بالاى اين امت، هم دندان هاى خود را از بازار خريده اند؛ چون آن ها را تميز نكردند، و براى همين آن دندان ها بو و پيوره گرفته اند. بيش تر امراضى كه مردم دارند، وقتى براى درمان آن ها پيش دكترهاى حاذق مى روند، همان اول به آن ها مى گويند: برويد به يك دكتر دندان پزشك مراجعه كنيد تا آن دكتر دندان ها و لثه هاى تان را كاملًا معاينه كند و بعد پيش من بيايد. من در تهران رفيقى داشتم كه ناراحتى قلبى پيدا كرد و سيصد هزار تومان هم براى معالج آن هزينه كرد، ولى خوب نشد، براى درمان مجبور شد به انگلستان برود. دكتر متخصص قلب وقتى او را ديد، گفت: شما بايد به دكتر دندان مراجعه كنيد تا او تمام دندان هاى تان را بكشد. او هم تمام دندان هايش را كشيد، و الان مى گويد: ده سال است كه از آن مرض در من اثرى نمانده است.

    خلاصه اين كه مؤمنان بايد بهداشت دهان و لباس، بهداشت خانه و شهر، بهداشت مسجد و منزل و بهداشت غذا را رعايت كنند؛ همان طور كه خدا مى فرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُ

    ______________________________
    (1) 25. مكارم الأخلاق، ص 34- 35. متن كامل كتاب چنين است: و كان صلّى الله عليه و آله و سلّم ينظر فى المرآه و يرجل جمته و يتمشط و ربما نظر فى الماء و سوى جمته فيه و لقد كان يتجمل لأصحابه فضلا عن تجمله لأهله. و قال ذلك لعائشه حين رأته ينظر فى ركوه فيها ماء فى حجرتها و يسوى فيها جمته و هو يخرج إلى أصحابه فقالت بأبى أنت و أمى تتمرأ فى الركوه و تسوى جمتك و أنت النبى و خير خلقه فقال إن الله يحب من عبده إذا خرج إلى إخوانه أن يتهيأ لهم و يتجمل.

    (2) 26. مكارم الأخلاق ص 33- 34 عن الصادق عليه السلام، قال: كان رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم ينفق على الطيب أكثر ما ينفق على الطعام، و قال الباقر عليه السلام كان فى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم ثلاث خصال لم تكن فى أحد غيره لم يكن له فى ء و كان لا يمر فى طريق فيمر فيه أحد بعد يومين أو ثلاثه إلا عرف أنه قد مر فيه لطيب عرقه ... و كان صلّى الله عليه و آله و سلّم يقول جعل الله لذتى فى النساء و الطيب و جعل قره عينى فى الصلاه و الصوم.

    (3) 27. مكارم الأخلاق ص 39: و روى أنه صلّى الله عليه و آله و سلّم كان لا ينام إلا و السواك عند رأسه فإذا نهض بدأ بالسواك ... و كان صلّى الله عليه و آله و سلّم يستاك كل ليله ثلاث مرات مره قبل نومه و مره إذا قام من نومه إلى ورده و مره قبل خروجه إلى صلاه الصبح.

    التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ  «1»؛ يعنى خداوند تبارك و تعالى به مردم پاكيزه علاقه دارد.

     

    اهميت اسلام به بهداشت ميت

    زمانى كه مى خواهيم مرده ها را خاك كنيم، پيغمبر صلى الله عليه وآله مى فرمايد: يك مرتبه آن مرده را با آب سدر بشوييد؛ سدر ماده شيميايى است، و بعد مى گويد: آن ميت را با كافور بشوييد؛ يعنى با ماده اى شيميايى تر از سدر، و بعد مى گويد: او را با آب خالص شستشوى بدهيد در آخر هم مى گويد: در اعضايى كه با آن سجده مى كرده، لازم است كافور بريزيد، و اگر ما به كتاب هاى جديدى كه حاوى تحقيقات عميق اند، به ويژه كتاب «اولين دانشگاه و آخرين پيغمبر صلى الله عليه وآله» دكتر پاك نژاد، مراجعه بكنيم، مى ببينيم اين كه چهارده قرن قبل پيغمبر صلى الله عليه وآله گفته، كافور جاهاى سجده مرده اش بريزيد، وقتى آن ميت را در قبر مى گذارند، جسد باد مى كند و بعد هم پاره پاره مى شود، و اين كافور با آن بدن و آن خاك مخلوط مى شود و به وسيله خاك و كافور به عناصر اول طبيعى تجزيه مى شود كه ديگر بو و ميكروبى ايجاد نكند كه قبرستان، شهر را تهديد كند. آن وقت همين پيغمبر صلى الله عليه وآله به وصى و جانشين خود، اميرمؤمنان عليه السلام، مى گويد: على جان! در سه چيز با احدى در اين عالم شريك نباش: در مسواك، در شان سر و در كلاه؛ يعنى كلاه كسى را بر سرت نگذار.

    عجيب اين است، الان كه قرن اتم است و مدينه و مكه هم در يك كشور مهم و پولدار جهان هستند، و مشكلى به عنوان كم آبى ندارند، چهارده قرن قبل نمى دانم چقدر دچار كم آبى بودند، با اين حال مى بينيم، پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله و اهل بيت عليهم السلام اين قدر به مسأله طهارت سفارش كرده و اكنون يكى از مهم ترين ابواب فقهى ما، طهارت است، و خوشبختانه صفح اول كتب فقهى و علمى را كه طلاب مى خوانند، باز مى كنيم، مثل: جواهر الكلام، لمعه، شرح لمعه، تذكره علامه، نوشته هاى شيخ مرتضاى انصارى، نوشته هاى شيخ طوسى و نوشته هاى علامه حلى، با خط درشت نوشته: «كتاب الطهاره»؛ يعنى آغاز اين كتاب ها، با باب بهداشت جسم و روان شروع شده و اولين كتاب فقهى ما، كتاب طهارت است؛ هم چنان كه اولين كتاب علمى ما در باب تربيت، «العقل و الجهل» بوده و بعد از آن هم كتاب: «العلم» است.

    ______________________________
    (1) 28. بقره: 222.

    چهار سرماى مهم اسلام

    من از كسى شنيدم: يكى از دانشمندان خارجى گفته، مسلمان ها دو سرمايه دارند كه اگر اين دو سرمايه را در بازار زندگى به كار بيندازند، طولى نمى كشد همين افرادى كه زنده اند، بر كر زمين مسلّط مى شوند. سرماى اول مسلمانان، قرآن است، و سرماى دوم آنان هم اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه وآله هستند. حالا نمى دانم او از كجا با ائمه آشنا شده بود. بعد من به آن آقاى ناقل گفتم كه من اگر به جاى آن دانشمند بودم، دو تا سرمايه هم به آن اضافه مى كردم تا نقص گفته اش رفع بشود و مى گفتم مسلمان ها چهار سرمايه دارند؛ يك قانون اساسى دارند كه همان قرآن است، و خداوند طورى هم آن را تنظيم كرده كه قابل عوض شدن نيست، و يك سرمايه ديگر دارند كه مرحل رهبرى است؛ طرحى كه از سوى دوازده امام، براى رهبرى و اجراى سياست اسلامى باقى مانده است. سرماى سوم مسلمان ها ثروت آن هاست؛ ثروت آنان از ثروت تمام مردم عالم بيش تر است؛ چون انبار بخش عمده اى از ذخاير انرژى كه در دنيا وجود دارد، در خاورميانه است  «1»؛ در مجموع در اين منطقه، معدن نفتى و گازى فراوانى است كه برخى از اين معادن به تنهايى براى آباد كردن تمام كشورهاى اسلامى كافى است. من خودم در تحقيقات مهندسين اكتشافى نفت آمريكا كه در روزنام اطلاعات يا كيهان منتشر شده بود، خواندم كه: اگر روزى نفت زمين تمام شود و ديگر يك ليتر نفت در جايى نباشد، عربستان سعودى توانايى دارد به مدت صد سال نفت زمين را تأمين كند؛ يعنى مسلمان ها پول و ثروت دارند، و علاوه بر آن، نيرو هم دارند. در مجموع، جمعيت ملت اسلام، از جمعيت چين بيش تر است. آمارى

    ______________________________
    (1) 29. بر اساس آخرين گزارش آمارى شركت نفت بريتانيا (بى. پى)، ذخاير اثبات شده نفت جهان در آغاز سال 2008 ميلادى افزون بر 9/ 1237 ميليارد بشكه (6/ 168 ميليارد تن) است كه با احتساب ذخاير ماسه هاى نفتى (نفت غيرمتعارف ياNon -Conventional Oil( كانادا كه به 2/ 152 ميليارد بشكه مى رسد، ذخاير كلى نفت جهان يك تريليون و 1/ 390 ميليارد بشكه است. بر اساس تعريف رايج و استاندارد انجمن مهندسين نفت (SPE( ، ذخاير اثبات شده نفت به آن حجم از ذخايرى اطلاق مى شود كه با اطلاعات زمين شناسى و مهندسى موجود و با در نظر گرفتن اطمينان قابل قبول، بتوان تحت شرايط موجود اقتصادى و عملياتى آن را استخراج كرد. خاورميانه 3/ 755 ميليارد بشكه نفت ذخاير اثبات شده قابل بازيافت را در اختيار دارد كه 61 درصد ذخاير جهانى نفت را در بر مى گيرد. با روند كنونى توليد در اين كشورها (ايران، عراق، كويت، عمان، قطر، عربستان سعودى، سوريه، امارات متحده عربى و يمن)، 2/ 82 سال طول مى كشد كه ذخاير كشف شده كنونى خاورميانه به پايان عمر خود برسند (اداره بررسى هاى انرژى، محمدعلى دانش). خبرگزارى شانا

    كه اكنون مى دهند، واقعيت ندارد؛ چون اين غرب است كه آمار جمعيت هاى اسلامى را در رسانه هايش اعلام مى كند و غرب هم كه خالى از خيانت نيست. آمار صحيح ملت اسلام، بى ترديد نزديك به يك ميليارد انسان است. يك ميليارد نيرو، ذخاير مهم ثروت مادى، قانون اساسى اى مثل قرآن و طرح رهبرى اى كه از طريق ائمه طاهرين عليهم السلام براى ما بيان شده است. اگر دل ما براى دين مى سوزد، بايد شروع به عمل كردن كنيم تا اسلام غريب نماند و بياييم تا مى توانيم بردبارى پيشه سازيم؛ بياييم تا مى توانيم تخم نيكويى بكاريم؛ بياييم تا مى توانيم از فراق روى اسلام، چون ابر نوبهارى خون بگرييم؛ بياييد تا مى توانيم همچو مردان ره دوست، سراندازى كنيم و سر نخاريم. «1»

    ______________________________
    (1) 30. اشاره به شعرى از شيخ روزبهان صوفى: بيا تا بردبارى پيشه سازيم/ بيا تا تخم نيكويى بكاريم/ بيا تا در غم دورى از اندر/ چو ابر نوبهاران خون بباريم/ بيا تا همچو مردان در ره دوست/ سراندازى كنيم و سر نخاريم منبع: كشكول شيخ بهايى

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :